X
تبلیغات
رایتل

یادگار سال ها تحصیل روانشناسی

موضوع انشا:

قلم را در دست می گیرم و کفتر اندیشه ام را به سوی تابستان می پرانم تا تک خالی شود در گرمای آبی آن و آنگاه سوتی می زنم و کف دو دستم را محکم به هم می کوبم و دانه می پاچم و می نگارم .

من امسال تابستان بسیار خوبی را پشت سر گذاشتم و توانستم از وقت خود خیلی استفاده کنم . همان اول تابستان تصمیم گرفتم که در کلاس های مختلفی شرکت کنم تا بتوانم مهارت های زیادی کسب کنم و در آینده فرد مفیدی برای جامعه شوم . ولی روزی که رفتم ثبت نام کنم و فهمیدم پول می خواهد پدرم گفت کلاس بخورد توی اون سرت و آن موقع فهمیدم که انگار قسمت نیست که من مهارت کسب کنم و در آینده فرد مفیدی برای جامعه شوم . در همین افکار بودم که پدرم گفت برو پیش اکبر آقای مکانیک  اقلا یک لقمه نون بیار خونه و من فهمیدم که انسان حتما نباید جایی پول بدهد تا مهارت کسب کند و می تواند هم پول بگیرد و هم مهارت کسب کند .

شغل مکانیکی آنقدر ها هم که می گویند کار سختی نیست و من در مکانیکی اکبر آقا فهمیدم سواد خیلی به درد انسان ها می خورد . او هر روز آدرسی را روی کاغذ می نوشت و همراه آن یک بسته ی سیاه رنگ به من می داد تا به آن آدرس ها ببرم و هی می گفت: « مواظب باش بچه »

درست است که مکانیکی کار زیاد سختی نبود و لی کمی خطرناک بود زیرا همه اش باید از خیابان رد می شدم و بسته ها را زیر لباسم قایم می کردم .

اکبر آقا حقوق هر روزم را به پدرم می داد تا برای آینده ام ذخیره کند و اگر روزی من فرد مفیدی برای جامعه شدم بروم برای خودم یک ماشین بخرم . یک روز خیلی فکر کردم و با خودم گفتم چرا با پولم خانه نخرم ؟ و وقتی از پدرم پرسیدم من چقدر پول دارم ؟ پدر گفت : « چندر غاز » و ما هنوز درسمان به چندرغاز نرسیده و تازه آقا معلم دیروز تومان را به ما درس داد .

یک روز که به شغل شریف مکانیکی اشتغال داشتم یک آقایی که دیگر حال نداشت مقداری پول به من داد و گفت برای خودت . من خیلی تعجب کردم زیرا آدم هایی را که مکانیکی می کردم همه بیحال بودند ولی هیچ کدام پول نداشتند یا نمی دادند .

من اول می خواستم با آن پول برای مادرم طلا بخرم زیرا او جز دندان طلایش ، طلای دیگری ندارد . ولی وقتی رفتم زرگری « عباس مفت خور » او با همان چوبی که شب ها کرکره اش را  پایین می کشد به نشیمنگاهم زد . از بس که نمی داند همیشه حق با مشتری است .

و من رفتم با پول هایم سیگارت خریدم . وقتی به در خانه رسیدم تازه یادم افتاد که مادرم به سیگار حساسیت دارد و اگر صدایش را بشنود زیر سوراخ بینی سمت چپش کهیر می زند . آرام آرام وارد خانه شدم که ناگهان مادرم را دیدم و از ترسم در انباری را فورا باز کردم و سیگارت ها را به داخل انباری پرتاب کردم .

ولی یادم نبود که پدرم عادت دارد در انباری بنشیند و از کالاهایی که من از مکانیکی برایش می آورم بهره برداری کند .  صداهای سیگارت ها بلند شد و از آن روز از پدرم خبری در دست نیست .

مادرم محکم زیر بینی سمت چپش را گرفته بود تا کهیر نزند ولی این بار کهیر زیر بینی سمت راستش زد و من به او یاد دادم که این بار زیر هر دو سوراخ بینی را فشار دهد .

در آخر انشایم باید بگویم که اکبر آقا به من گفت که من زمینه و استعداد مکانیکی را دارم و قرار شده در طول سال تحصیلی هم پیش او کار کنم تا استاد شوم .

ما از این انشا تنیجه می گیریم که تابستان چیز خیلی خوبی است و از خدای بزرگ تشکر می کنیم که آن را آفرید . زیرا اگر نبود ما مجبود بودیم همه ی سال را به مدرسه برویم و فرصت نمی کردیم تا مهارت کسب کنیم و در آینده فرد مفیدی برای جامعه شویم  .

 

نظرات (3)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: سامی از [ ایران ]
خیلی گلی مطلباتم خوبه
سه‌شنبه 23 مهر 1387 ساعت 01:42 ب.ظ
امتیاز: 0 0
نوشته: takta از [ ایران ]
مطلبت خیلی قشنگ بود خسته نباشی
بازم بنویس.
تبریک بابت قلم زیبات
چهارشنبه 24 مهر 1387 ساعت 06:17 ب.ظ
امتیاز: 0 0
نوشته: وروجک از [ ایران ]
زیبا بود...

ممنون
چهارشنبه 24 مهر 1387 ساعت 08:10 ب.ظ
امتیاز: 0 0