X
تبلیغات
رایتل

یادگار سال ها تحصیل روانشناسی

گاه شمار زندگی کارل گوستاو یونگ

کارل گوستاو یونگ، در 26 ژوئیه 1875 درکسویل روستایی در یکی از کانتون های آلمانی زبان سویس به نام تورگوویا درشمال شرقی این کشور متولد شد. زمانی که شش ماه داشت خانواده اش به لوفن که اقامتگاه  معاون اسقف ناحیه بود و بر فراز آبشار رودخانه راین قرار داشت کوچ کردند. پدرش پل یونگ یک روستایی بود و نام مادرش امیلی پرایسورک یونگ بود. یونگ به خاطر فعالیت‌هایش در روانشناسی و ارائه نظریاتش تحت عنوان روان‌شناسی تحلیلی  معروف است. یونگ را در کنار زیگموند فروید از پایه‌گذاران دانشِ نوین روانکاوی قلمداد می‌کنند به تعبیر فریدا فوردهام پژوهشگر آثار یونگ: «هرچه فروید ناگفته گذاشته یونگ تکمیل کرده است.»





او در میان خانواده ای بزرگ و تحصیل کرده بزرگ شد، که در میانشان هم کشیش یافت می شد هم افرادی غیرعادی و نامتعارف. او تنها پسر یک کشیش پروتستان انجیلی اصلاح‌طلب سوییسی بود و خانواده او غرق مذهب بود. هشت عمو و پدربزرگ مادری یونگ همگی کشیش بودند. بنابر نظری خاندان پدری یونگ به گوته شاعر آلمانی می‌رسد، او در جایی خود را نسبتاً سوئیسی می‌داند زیرا قدمت ملیت سوئیسی خانواده‌اش به صد سال نمی‌رسد. اولین زمین بازی یونگ گورستان کلیسا بود .


یونگ بزرگ از شش سالگی به او زبان لاتین یاد داد که خود باعث علاقه شدید وی به ادبیات خصوصا ادبیات باستان شد. یونگ دوران کودکی ناشادی را گذرانید. تنش های ناشی  از مشکلات زناشویی والدین خود را احساس می کرد و معمولاً خیلی تنها بود. مدرسه برایش ملال آور بود و حتی در 12سالگی تا مدتی به علت حمله های شبه صرع ،خود را از رفتن به مدرسه معاف کرداما چون دریافت این وضعیت او چه رنجی را به پدرش تحمیل می کند با ارادۀ خویش بر آن غلبه کرد و با انگیزۀ بیشتر به مدرسه بازگشت.

از آنجا که پدر او کشیش بود ، یونگ به کلیسا می رفت اما این کار را دوست نداشت و با پدر خود وارد مجادلات مذهبی تلخی می شد. به هر حال از پدر خود زبان لاتین را آموخت که امتیازی برای او نسبت به همکلاسی هایش محسوب می شد.


 سرگرمی های عمده یونگ در دوران کودکی و نوجوانی جستجو در طبیعت و خواندن کتابهایی بودکه خود آنها رابر میگزید :

نمایشنامه ،شعر ،تاریخ و فلسفه .


کارل نوجوانی منزوی بود که به مدرسه چندان اهمیت نمی داد، خصوصا از رقابت گریزان بود، او به یک مدرسه شبانه روزی در باسل واقع در سوئیس رفت و در آنجا مورد حسادت های آزار دهنده ای قرار گرفت. او بیماری را بهانه قرار می داد و هنگام تحمل فشار عمدا غش می کرد و از این کار شرمنده نبود. او به تدریج به مردی قدبلند، خوش‌صورت و ورزشکاری نیرومند تبدیل شد که این صفات همراه با قهقهه‌های شادمانه و عشق به زندگی به او حضور فیزیکی قابل توجه و جذبه‌ای بسیار، به ویژه در ارتباط با زنان، داد.



کودکی و نوجوانی  و فعالیتهای حرفه ای یونگ

 

زمانی که یونگ بیش از شش ماه نداشت،پدرش برای انجام مأموریتی ،به کلیسایی در لوفان – دهکده کوچکی واقع در کناررود راین منتقل گردید.در آنجا بود که مادر یونگ –احتمالا به دلیل مشکلات زناشویی- به اختلالات عصبی دچار شد،تا آنجا که مجبور شدند برای چندین ماه او را در بیمارستانی بستری کرده و سرپرستی کارل کوچک را به یک عمه پیرو ندیمه فامیلی سپردند.در آنجا بود که عمه یونگ برای اولین بار مناظر مهیب،شکوهمند وپرعظمت آلپ را از فراز قلمرو کشیشان به او نشان داد.کوهستانهای آلپ،طوری کارل گوستاو را شیفته خود نمودکه او پافشاری می کرد فوراً آنها را از نزدیک ببیند،اما عمه جان موفق شد که او را راضی کند تا این مسافرت را مدتی  به تعویق بیاندازند.

 

کوهها،دریاچه ها و رودخانه ها ،همیشه مسکن و مأوای طبیعی کودکان سوئیس بوده وهست. یونگ یک بار اظهار کرد :بدون آب هیچ کس قادر به ادامه زندگی نخواهد بود و بعدها علیرغم توسعه فوق العاده خرد و روشنفکریش همیشه خود را به طبیعت نزدیک نگاه داشت.  مرگ هم برای اوموضوع نا آشنایی نبود . اغلب اتفاق می افتاد که ماهیگیران محلی در آبشارهای سرکش کشته می شدند و یونگ مراسم تدفین را به وضوح به خاطر می آورد ؛ جعبه ای بزرگ و سیاه در کنار حفره ای عمیق و سپس آیینهایی که توسط روحانیون رهبری میشدکه پوشیده در البسه سیاه با کلاههای سیاه بلند ،که چهره هایی تیره و محزون و سرد داشتند.  غیر از پدرش، هشت تن دیگر از عموها و داییهای او نیز ، کشیش بودند . بدینگونه یونگ که پسر بچه ای بیش نبود ، اوقات بسیاری را در جوار مردان سیه جامه ، خشک و باوقار می گذراند و تا سالیانی دراز منظره اینگونه مردان در روح این پسر جوان تولید هراس و وحشت می کرد . کلیسای محلی بعدی و نیز آخرین ناحیه ای که خانواده یونگ به آنجا عزیمت کرد ، دهکده ای در جوار رود ویز بود ، که  کلاین – هو نینگن – نام داشت . یک بار سد محلی فرو ریخت و در نتیجه سیل، چهارده نفر کشته شدند. پس از آنکه سیل فروکش کرد ،یونگ حادثه جو،که حالا شش ساله شده بود،برای بازدید و بررسی خرابیها به محل حادثه رفت و درآنجا با جسد مردی روبرو شدکه تا نیمه بدنش در شن و ماسه فرورفته بود.در یک موقعیت دیگر او طریقه کشتن و قصابی کردن یک خوک را مشاهده کرد.این تجربیات از نظر او به غایت هیجان انگیز بود،ولی موجب حیرت مادر او می شدکه تصور میکرد علاقه نشان دادن به این گونه مسائل و حوادث وحشت آور و بیمار گونه برای بچه ای به سن او نادرست است.

 

خود یونگ هم زمانی که هنوز پسرکی بیش نبود،چندین مرتبه به مرگ نزدیک شد.یک بار سرش شکست و  همه پله های کلیسا خونی شد.یک بار دیگر هم به سر حد مرگ نزدیک شدو آن زمانی بود که در حال عبور از پل به ((رودخانه راین))سقوط کردودرآخرین لحظه توسط ندیمه شان از مرگ نجات پیدا کرد .

 

 ازدواج والدین یونگ از ابتدا دارای اشکالاتی بود. اواز کودکی  به این  مساله اگاه بود و از اینکه پدر و مادرش در دو اتاق خواب جدا می خوابند تعجب میکردیونگ از ابتدا شریک اطاق خواب پدر بود. او به خاطر می آورد که مادرش شبها صداهای عجیب و غریب و از نظر او اسرارآمیزی در میاورد که این صداها او راناراحت و آشفته میکردو باعث میشد که غالباً خوابهای وحشتناکی ببیند.در یکی از این خوابها او دید که شبحی از اطاق مادرش خارج شد،بعد سر شبح از بدن جدا شد،در هوا شناور ماندو سر دیگری بر بدن پدیدار گردیدو مجدداً آن سرهم به همان شکل به پرواز درآمد.

 

پدر یونگ اغلب عصبانی و کج خلق بود و کنار آمدن با او بسیارشاق می نمود.مادر اواز اختلالات هیجانی شدید و افسردگی  رنج می برد.وقتی که این وضعیت به مرحله ای رسید که از قدرت تحمل کارل کوچک خارج شد،او به اطاق زیر شیروانی منزل پناهنده شد.در این اتاقک یونگ ،همدم و همراهی داشت که او را تسلی و دلداری می داداین همدم مجسمه ای چوبی بود که خودش از یک تکه چوب تراشیده بود.این پیکره برای او ساعتهای بی پایان از تشریفات و مراسم آیینی فراهم می آورد.معاهده و میثاقهای محرمانه و طومارها و کتیبه هایی تذهیب شده نیز همراه پیکره در اتاقک  پنهان بود،او به بحث های طولانی با مجسمه ادامه داده تمام موضوعات سری و محرمانه و درونی ترین افکار خود رابرای این پیکره فاش می کرد. هنگامی که یونگ یازده ساله شد، از مدرسه محقر دهکده به دبستان بزرگی در شهر بازل انتقال یافت در آنجا با اشخاصی روبرو شد،از طبقاتی چنان ثروتمندکه هرگز تصورهم نمی کرد وجود خارجی داشته باشند.بزرگ زادگان بازل در منازل وسیع و کاخ مانندزندگی کرده به آلمانی مودبانه ،رسمی و فصیح صحبت می کردند و کالسکه هایی سوار می شدند که به زیبایی تزئین شده بودند و با اسبهای با شکوهی کشیده می شدند، حال این بزرگ زادگان با آداب و رفتاری ویژه و عالی ،لباسهای شیک و زیبا و پول تو جیبی فراوان همکلاسیهای او شدند.

 

این پسران دولتمند از گذراندن تعطیلات در کوههای آلپ ،دریاچه زوریخ و دیگر مناطقی صحبت میکردند که یونگ شدیداً اشتیاق به دیدنشان  داشت. این پسرک فقیرکشیش زاده که با جورابهای خیس از باران و کفشهای فرسوده در کلاس حاضر می شد،به شدت به همکلاس هایش حسادت میکرد . او در آنجا احساس جدیدی نسبت به والدین خود یافت و حتی احساس شفقت و دلسوزی  به پدرش پیدا نمود،احساسی که تا آن زمان برایش ناشناخته بود.  او هیچ درک نکرده بود که پدرش تا چه اندازه فقیر بوده است.

 

دبستان ،به زودی برای او به محل کسل کننده ای تبدیل شد وبیش از حدّ لزوم وقت  اورا می گرفت وقتی را که  یونگ حس می کرد بهتر  بود صرف خواندن رشته هایی می کرد که واقعاًعلاقه داشت، بخصوص کلاسهای علوم دینی - که بیشتر به نشخوار خرافات و معجزات بی هدف می پرداختند- برایش کسالت آور بود او از کلیه دروس ریاضی نیز متنفر بود.  از کلاسهای ورزش و ژیمناستیک هم بیزار بودو هنگامی که دچار حمله های غشی شد، او را از ورزش معاف کردند.بتدریج این حمله های عصبی در او شدت پیدا کردتا جایی که بالاخره بیش از شش ماه از سال تحصیلی را از دست داد. در طی این مدت طولانی ، به چیزی پرداخت که بیش از همه برایش لذتبخش بود، یعنی مطالعه چیزهایی  که دلش می خواست و نیز کاووش در طبیعت ،او با تمام وجود خود را در دنیای درختان  ،سنگها،حیوانات باتلاقها و کتابخانه پدر غرق نمود.پدر و مادر یونگ که نگران حمله های غشی ا و بودند،مرتباًبا پزشکان مشورت می کردند و این بیماری همچنان تشخیص داده نشده باقی ماند. هر چند که یکی از متخصصان اظهار کرد  بیماری او ممکن است صرع باشد؛ ولی تمام معالجات تجویز شده  بی اثر ماند. با این وجود،خود یونگ از این وضع کاملاًخشنود بود و وضعیت خود را ابداً جدی نمیگرفت. تا اینکه یک روز تصادفاً صدای پدرش را شنید که به یکی از دوستانش ،میگفت:«دیگر هیچ یک از دکتر ها نمی دانند که ناراحتی او چیست ومن همان مقدار پول ناچیزی راهم که داشتم برای معالجه او خرج  کردم و حالا نمی دانم چه برسر این پسرک خواهد آمد، اگر که قادر به تأمین  امور زندگی خود نباشد.» با شنیدن این حرف ها،یونگ مثل صاعقه زده ها بهت زده شد.حقیقت تلخ ناگهان به صورت او کوبیده شده بود . از همان لحظه بیماری او ناپدید شد و دیگر هرگز بازنگشت. او بلافاصله به کتابخانه پدرش دویده ،شروع به مطالعاتش در دستور زبان لاتین کرد.رفتن به دبستان را این بار با جدیت ادامه دادو با چنان کوشش و پشتکاری به درس خواندن پرداخت که قبلاً حتی تصور نمیکردکه  انجامش امکان پذیر باشد.یونگ گفته است که از همان لحظه و با این تجربه آموخت که اختلال  روانی و یا روان نژندی چگونه چیزی است.از آغاز طفولیت ،یونگ رویاهایی در خواب می دیدو تجربیات و احساساتی که جراًت نمی کرد،به کسی بگوید، که بویژه سئوالات مربوط به مذهب و تابو (منع یا نهی مذهبی شده)بودند . هرگاه که یونگ پرسشی داشت که به مفاهیم یا انگاره های مذهبی ربط پیدا می کردند ، تنها یک پاسخ دریافت میکرد، وآن اینکه :«آدم باید عقیده و ایمان داشته باشد. »هر چند مذهب تنها موضوعی نبود که در افکاراو ایجاد اغتشاش میکرد اما مهمترین سدی بود که هر گونه ایجاد رابطه ذهنی با پدرش را واقعاً غیرممکن  میکرد.

 

یونگ دوران کودکی خود را یک تنهایی تقریباًتحمل ناپذیر توصیف کرده  و ما دراینجا خلاصه ای از آنچه در این باره در کتاب :(خاطرات،خوابها،و رویاها،و بازتاب اندیشه ها) نوشته است می آوریم: اینگونه الگوی رابطه من با دنیای خارج / از همان زمان تعیین شد ومن امروز  همان اندازه منزوی هستم ، که در آن موقع بودم. یونگ در سراسر دوران بلوغ ونوجوانی ،در این ستیزه و ناسازگاری با مذهب، سماجت و پافشاری کرد .او به گونه ای ناموفق در میان کتابها ی مختلف به دنبال پاسخی برای سوالات خود بود. زمانی که این  شیفتگی و اشتغال فکری برایش خسته کننده شد،به شعر،نمایشنامه و تاریخ روی آورد.مباحث او با پدرش درباره مذهب ،اکثراً به عدم رضایت دو طرفه و دلخوری ختم میشد.این منازعات تلخ،کشیش کذایی را بسیار غمگین ، پریشان و آزرده میکرد. کشیشی که به طرز  طعنه آمیزی سالها بعد خود تسلیم نبرد و کشمکشی به غایت جدی تر با مذهب شد،و این کشاکش بسیار شدیدتر از آن چیزی بودکه پسرش تجربه کرد.علیرغم نگرانیها و وابستگیهای پدر به علوم الهی ، یونگ بیشتر وقت خود را صرف مطالعه عمومی میکردو موفق شد در کلاس خود مقام اول را احراز نماید.  مسائل غامض مذهبی و معماهای غیر قابل حل او، پس از شانزده سالگی به مرور جای خود را به علایق دیگر دادند؛بخصوص فلسفه ، نخست افکار فیلسوفان  یونانی توجه  یونگ را به خود جلب نمودند.اما بعدها شوپنهاور فیلسوف محبوب و مورد علاقه او شد؛ کسی که بیش از دیگران با موضوعاتی چون رنج بردن، اغتشاش فکری، شور و اغراض تزلزل و پلیدی سرو کار داشت. یونگ تصور میکردکه  بالاخره فیلسوفی پیدا شده که شجاعت آن را دارد که اقرار کند در بنیاد و اساس کائنات آن طورها هم که تصور میشود همه چیز بر وفق مراد نیست. شوپنهاور زندگی را به همان گونه که می دید گزارش میکرد و بدین مناسبت سعی نمی کرد که مظاهر ناخوشایند انسانیت را مخفی کند.این پیام فلسفی ،چشم انداز تازه ای از زندگی را به یونگ نشان داد.در طی این دوره بود که یونگ از شخصی کم حرف و بدگمان به موجودی مهاجم و پر حرف تبدیل شد. با این احساس اعتماد به نفس،او با چند نفر دیگر طرح دوستی ریخت و حتی برخی از افکار و عقاید خود رانزد دوستان جدید افشا نمود؛ اما نظرات او با تمسخر و خصومت دوستانش روبرو گردید تا عاقبت فهمید که چرا مورد زخم زبان دیگر دانش آموزان قرار می گرفت. اودر رشته هایی که از طرف کلاس برایشان تعیین نشده بود،مطالعات وسیعی داشت و بدین ترتیب معلوماتی آموخته بود که برای دیگر دانش آموزان بیگانه و ناآشنا بود.وقتی که او درباره این مطالب برای همکلاسانش سخن می گفت ،آنها که قادر به فهم این مطالب نبودند،فکر می کردند او شیادی است که این فرضیه ها و نظریات را از خودش می بافد.بعضی از آموزگاران نیز اورا متهم به سرقت آثار ادبی دیگران میکردند،یونگ، بار دیگر احساس بیگانگی و عدم تجانس کرده به دنیای درون خود پناه برد.تصویری که یونگ از دوران جوانیش ارائه میدهد، نمایانگر جوانی است گوشه گیر، وابسته به کتاب، متفکر و هنوز گیج و متحیر در برابر سوالات مذهبی و فلسفی ، و بالاخره بسیار کنجکاو در مورد جهان پیرامونش.

 

او مسلماًبه هیچ وجه پسری معمولی نبود؛همچنانکه مقرر بود بعدها مردی معمولی نباشد.با این وجود ،بسیاری از نوجوانانی که دارای چنین خلق و خویی هستند اینگونه تکامل پیدا نمی کنند که تبدیل به موجودی خارق العاده شوند آنها اغلب نابالغ و تکامل نیافته مانده و انسانهایی می شوند عصبی و روان نژند و یا زندگی خود را در غرایب و بی هدفی تلف می کنند


 

تحصیل

انتخاب اولش باستان شناسی بود اما به تحصیلاتش ادامه داد و در دانشگاه باسیل پزشکی خواند. در دورانی که تحت نظر عصب شناس معروف، کرفت ابینگ کار می کرد، روانپزشکی را به عنوان شغل اصلی خود برگزید. یونگ بیش از دو سال در جلسات احضار روح شرکت می‌کرد که این جلسات موضوع آماده‌ای برای تحقیقات او بود و موضوع پایان‌نامه دکتری یونگ در سال 1902 شد.

پس از فارغ التحصیلی، تحت نظر اوژن بلوئر متخصص و نامگذار شیزوفرنی، در بیمارستان روانی بورگولتزی در زوریخ مشغول به کار شد.

یونگ از گالوانومتر برای اندازه‌گیری حالات روانی از راه پاسخ‌های پوستی و غده‌های عرقی استفاده نمود، دستگاهی که امروزه به آن دروغ یاب می‌گویند. او در آن زمان مشغول تحقیق در آزمون ربط کلمات و تأثیر آن بر بیماران روانی و تبه‌کاران بود. کوشش‌های یونگ در این زمینه باعث شهرت او به خصوص در آمریکاشد .او درسال 1905 پزشک ارشد بورگهولتزلی و مدرس دانشکده طب در دانشگاه زوریخ گردید .

در واقع او اشتیاق زیادی برای پزشک شدن نداشت لیکن با آگاهی از اینکه به عنوان پسر یک کشیش متوسط ا لحال روستایی،باید زندگی خود را اداره کند به دنبال آموختن پزشکی رفت،اما در پرتو یک شعاع روشنی بخش –یا چیزی شبیه به آن،چنانکه در پایان عمر طولانی خویش از آن لحظه به یاد می آورد، هنگامی  که برای نخستین بار یک کتاب مشروح روان پزشکی را گشود ،ملاحظه کرد که این نظامی است که درآن علائق دوگانه او می تواندبا هم جریان یابد.

او می گوید  :اینجا (روانپزشکی)حوزه تجربی مشترک بین واقعیات زیست شناختی و روحانی ، که آن را همه جا جسته و نیافته بودم، وجود داشت . اینجا تماس طبیعت و روح تبدیل به واقعیت می شد  بنابراین وی دورنمای پیشرفت چشمگیر مادی را که در مسیر اصلی پزشکی برای او قابل انتظار بود نادیده گرفت و در سال 1900 دستیار روان پزشکی در بیمارستان روانی بورگهولتزلی در زوریخ شد و زیر نظر اویگن بلویلر به کار پرداخت . در نتیجه روان پزشکی برای یونگ این فرصت را فراهم آورد که دو وجه بنیادی منش خود را آشتی دهد.

در همین ایام در خانه بزرگی که طرح آن را خود ریخته بود ودر کنار دریاچه گوسناخت قرار داشت مستقر شده بود واز نظر حرفه ای به عنوان دومین فرد در بورگهولتزلی و استاد  دانشگاه زوریخ فردی موفق بود.... و لی در سال1909  با استعفاءاز بورگهولتزلی و پرتاب قرعه سرنوشت خود به سوی نظام جدید و بحث برانگیز روانکاوی دوباره همان جهش سابق را انجام  داد .



یونگ، روانپزشک سوئیسی، و بنیانگذار روانشناسی تحلیلی بود. او معتقد بود که انگیزش را باید به عنوان یک انرژی خلاق و کلی زندگی بشناسیم. او برای زیست مایه زندگی دو مسیر اصلی را نام برد:



1.   درون گرایی یا ناخودآگاه.

2.   برون گرایی، به دنیای افراد و موضوعات دیگر.



فعالیتهای حرفه ای


با نزدیک شدن به پایان دوره دبیرستان ، والدین یونگ از او سؤال می کردندکه قصد دارد چه حرفه ای را انتخاب کند . یونگ خودش هم نمی دانست . او به رشته های گوناگون علاقمند بود، ولی در آن زمان هنوز آمادگی نداشت که خود را به رشته خاصی وابسته سازد. به هم پیوستگی های مسلم و واقعی علوم توجه او را به خود جلب می نمودند،اما فلسفه و مذهب تطبیقی و تفضیلی نیز به همان اندازه برایش جذاب بود. یکی از عموهایش به شدت او راتشویق و ترغیب به گزینش علوم دینی میکرد، ولی پدرش اورااز چنین انتخابی منصرف نمود. با شروع زمان  ثبت نام در دانشگاه/ او هنوز در مورد حرفه اش تصمیم نگرفته بود.اوبه چهاررشته تحصیلی علاقه نشان میداد که به ترتیب عبارت بودند از :علوم،تاریخ،فلسفه،وباستان شناسی.که باستان شناسی بلافاصله از اهدافش حذف گردید، چون در دانشگاه (بازل)تدریس نمی شد ویونگ هم پشتوانه مالی لازم را برای ورود به دانشگاه دیگری نداشت. تا اینکه بالاخره رشته علوم برایش برگزیده شدو بلافاصله پس از شروع  حضور در کلاسها یونگ ناگهان دریافت که می تواند به تحصیل علم طب بپردازد. عجیب این است که او قبلاً به  این موضوع فکرنکرده بود؛ زیرا پدربزرگ وی (که یونگ به خاطر او نامگذاری شده بود)استادطب همان دانشگاهی بود که یونگ به آن وارد شده بود.

 

 احساس یونگ این بود که چیزی در وجودش مقاومت میکند تا نگذارد او دنباله رو حرفه پدربزرگش باشد و آن چیزاین بود که او شدیداًمصمم بود در زندگی مقلد کسی نباشد.پدر یونگ قادر بود که مقدار کمی از شهریه اورا فراهم کند،و باقیمانده اش توسط اداره دانشگاه به اوقرض داده شد.یک سال پس از ورود  به دانشگاه ، پدر او وفات یافت وموقعیت مالی ا و به وخامت گرایید،زیرا فوت پدر باعث شدکه نگهداری خواهر ومادرش به او واگذار شود.بعضی از اقوام هم به یونگ اصرار میکردند که تحصیلاتش را رها کند و در صدد یافتن شغلی باشد . خوشبختانه یکی از دایی ها برای مواظبت از خانواده ،به او کمک مالی کرد و تعدادی دیگر از اقوام نیز برای ادامه فعالیتهای دانشگاهی به او مبلغی قرض دادند . یونگ پس از پایان یک دوره تحصیلی در رشته تشریح و کالبدشکافی،به مقام دستیاری دانشکده گمارده شدودرترم بعددر رشته ((بافت شناسی ))برگزیده شد.تا بالاخره فکر تخصص پیدا کردن در رشته بخصوصی رااز سرش بیرون کرد؛زیرا که چنین کاری مستلزم آموزش اضافی و پول بیشتری بود که او به هر جهت در اختیار نداشت.در طول تعطیلات تابستانی سال بعد،چندین حادثه اسرار آمیز و سحرانگیز را تجربه کردکه تأثیر بسزایی در انتخاب شغل اینده او داشتند. خوابها،رویاها،تخیلات و پدیده های ماوراءطبیعی باعث شدند تا او بتواند تصمیم مهمی اتخاذ کند،حتی هنگامیکه پسرکی بیش نبود او تجلیات ضمیر ناخودآگاه را بشدت جدی تلقی می کرد،خاصه بگونه ای که در خوابها ظهور می نمودند.نخستین واقعه اسرار آمیز روزی اتفاق افتاد که در اطاقش مشغول مطالعه بود. ناگهان صدای بسیار بلندی که  به شیلک یک طپانچه شبیه بود ، به گوشش رسید . او فوراًبه اطاق دیگر رفت ، و دیدکه مادرش در فاصله سه قدمی یک میز حجیم ناهار خوری نشسته و میز از مرکز تا لبه شکاف برداشته است .

 

این شکاف که چوب ضخیم و سخت میز را باز کرده بود ، در امتداد  هیچ  درز یا خط اتصالی قرار نداشت . جنس میز از چوب گردوی قدیمی بودو شکافته شدنش نمی توانست در نتیجه تغییر ناگهانی هوا و یا رطوبت بوده باشد . این پیشامدیونگ را گیج و پریشان نمود .

 

تجربه دوم یک روز عصر رخ داد . اینبار ، کاردبزرگ نان بری که در زنبیل نان قرار داشت، طوری خردشده بود که به قطعات کوچکی تبدیل شده بود. یونگ، تکه ها را پیش یک چاقو ساز برد او پس از بررسی قطعات با تعجب فراوان اظهار داشت که این چاقو کاملاًبی نقص بوده و فولادش هم مطمئناً بی عیب است حتماً یک نفر از روی عمد این کارد را تکه تکه کرده است .سالها بعد زمانی که همسر یونگ  شدیداً بیمار بود ،یونگ آن قطعات را از گاوصندوقش در آوردو سفارش دادقطعات را طوری به هم پیوستندکه به یک کارد سالم و درست تبدیل شد . مدت کوتاهی پس از این واقعه ،یونگ شروع به حضور در جلسات احضار ارواح و حروف متحرک روی میز و غیره کردکه یکشنبه شبها در منزل یکی از اقوامش برگزار می شد.

 

دلبستگی  او به امور پوشیده و مکتومه هرگز تقلیل نیافت ؛اوحتی برای رساله پزشکی خود؛ رفتار و وضع دختری پانزده ساله را که در جلسات این فامیل نقش رابط را ایفا میکرد،مورد تحقیق و بررسی قرار داد .

 

این پدیده های سحرانگیز ،در جلب او به روان شناسی و روان درمانی سودمند بودند ، ولی این علاقه با بازگشت به دانشگاه و خواندن یک متن درسی در مورد روان پزشکی از- کرافت ابینگ-برای مقدمات امتحان نهایی،کاهش یافت . فصل اول این متن مثل صاعقه ای اورا گرفت ؛ او به فوریت دریافت که روان پزشکی رشته ای است که سرنوشت برای او مقدر نموده است.

 

اینگونه یونگ در بیست و چهار سالگی بالاخره رشته ای را یافته بود که با علاقه ، اندیشه و جاه طلبی او سازگار بود و همه با هم جور درآمد . اساتید او نسبت به این تصمیم بی میل بودند . آنها حیرت کرده بودند که او یک حرفه پزشکی خوش آتیه را فدای رشته عبثی چون روان پزشکی می کند . در آن زمان هر پزشکی غالباًروان پزشکی می کردو روان پزشکی راهم با دیدۀ تحقیر می نگریست. آنها این دایره را علمی پوچ و ابلهانه می پنداشتند و روانکاوان را موجوداتی غریب ، بمانند بیمارانی که معالجه می کردند تصور می نمودند . یونگ چنانچه از خصوصیاتش بود،تصمیم راسخش رادر مورداین گزینش حفظ نمود . دردهم دسامبر سال1900  ،یونگ نخستین کار حرفه ای خود را به عنوان دستیار در بیمارستان روانی بورگهولتزلی در زوریخ شروع کرد . بورگهولتزلی،معروف ترین بیمارستان روانی اروپا بود . مدیر آن یوجین بلویلربه لحاظ معالجات روان پریشی ،شهرت جهانی داشت ویونگ آینده خود را درفرصت کار و مطالعه در حضور چنین شخص مشهوری تشخیص داد .

 

یونگ همچنین بسیار خوشنود بود که پس از گذراندن تقریباً همه عمرش در بازل،اینک در زوریخ ماندگارشده بود، بازل در نظرش خفه ودلتنگ کننده مینمودودر مقابل زوریخ شهری بودزیبا، در کنار دریاچه ای دلپذیر و احاطه شده توسط کوههای آلپ ،که یونگ ازکودکی آن را در رویا می دید . او برای بقیه عمر در آنجا ماندگار شدو باغ منزلش را در کوزناخت ،در جوار دریاچه ای در حومه زوریخ بنا کرد . بعدها او ساختمانی برای دوران بازنشستگی  در انتهای دریاچه بنا نمود . یونگ برای دورۀ تخصصی،خود رابه مدت شش ماه در بیمارستان از همه منزوی کرد و کارش مشاهده بیماران و مطالعات وسیع و گسترده در نوشته های روانکاوی بود . می نویسد« آنچه که به علاقه من حکمفرمایی میکند و در آتش جوابش می سوزم ،پژوهش در مورد این سوأل است که:«واقعاً در افکار یک بیمار روانی چه میگذرد؟

 

کتاب «تعبیر خواب و رویا »اثر فروید در سال 1890 چاپ شد و در سال 1900  به دست یونگ رسید که آن را بارها خواندو در مورد این کتاب گفت:منبع اشراق (روشن سازی ) برای کلیه روانکاوان جوان است.

 

یونگ،در سال1903 با اماراشنباخ ازدواج کرد و« اما» تا زمان مرگش1955 در کارهای یونگ به او کمک می کرد. در سال 1905 در سن سی سالگی ،یونگ مدرس روانکاوی در دانشکده زوریخ و طبیب ارشد در کلینیک روانکاوی شد. او همچنین مطب خصوصی خود را هم اداره میکرد و آنجا چنان بسطی یافت که وی مجبورمیشد بعضی از قرار ملاقاتها را لغو کند. او تا سال 1913به تدریس روانشناسی ،آسیب شناسی روانی، روانکاوی فرویدی ،و روان شناسی انسانهای بدوی، در دانشکاه ادامه داد.

 

هنگامی که یونگ هنوز با کلینیک همکاری داشت، یک آزمایشگاه پژوهشی  برای تحقیق در ذهنیات بیماران روانی تاسیس نمود. او برای این تحقیقات،آزمون «تداعی معانی کلمات » را ابداع نموده وبه کاربرد. برای شناخت هیجانات روانی، تست تداعی معانی کلمات، ارائۀ می شود و مراجع موظف است با شنیدن هر کلمه اولین واکنشی را که به فکرش می رسد-یا در واقع نخستین واژه ای که به ذهنش خطور میکند بگوید. اگر شخص در واکنش به کلمه ای بی جهت تردید کندویا هیجاناتی از خود بروز دهد،  نشان میدهدکه آن کلمه با چیزی که یونگ «عقده» می نامد برخورد کرده است . این تحقیقات در برخوردهای ضمیری (عقده)که برخی ازآنها در مقالات علمی آمریکا به چاپ رسید،باعث  شهرت یونگ در ایالات متحده شد.در نتیجه ، در سال 1909 برای تدریس آزمون تداعی معانی کلمات و مطالعات مربوط به آن به دانشگاه کلارک در ماساچوست دعوت شد. این اولین ملاقات از ملاقاتهای متعددی بود که از ایالات متحده کرد. کشوری که بسیار به آن علاقه مند بود. در این اثنا یونگ  مطالعه نوشته های فرویدرا دقیقاً دنبال کرده،تعدادی از مقاله های خود و اولین کتابش«روان شناسی جنون جوانی» را در سال7 190 برای او فرستاد. یونگ در آن کتاب نظریات فروید رامورد تایید قرار داده بود هر چند با قید احتیاط؛ بویژه در مورد اهمیت بیش از حد ضربه روحی – که فروید معتقد بود آشنایی با مسائل جنسی و جنسیت به روحیه اطفال می زند. فروید از یونگ دعوت کرد که در سال 1907 او را در وین ملاقات کند.این دو مرد کاملاًجذب یکدیگر شده بودند و آنگاه بدون وقفه سیزده ساعت با هم صحبت کردند و دوستی شخصی و حرفه ای انها آغاز گردید که مجموعاًشش سال طول کشید و ارتباط مکاتبه ای را بنا نهادندکه شش سال ادامه داشت. در سال 1909 هر دو برای سخنرانی به دانشگاه کلارک دعوت شدندو سپس طی هفت سفر با هم بودند.در سال 1907،یونگ برای تدریس استدلال نظری روانکاوی به دانشگاه فوردهام در ایالات متحده مراجعت نمود.زمانی که انجمن بین المللی امور روان شناختی آمریکا ،پایه گذاری شد،یونگ بنا به اصرار فروید به عنوان نخستین رئیس و دبیر کل آن منصوب شد. فروید در نامه ای که در این هنگام به یونگ نوشت ا و را به عنوان فرزند بزرگ خود برگزید و نیز ولیعهد و جانشینش. 

 

ما قصد نداریم که علل قطع رابطه دو غول روانشناسی و روانکاوی قرن بیستم را ارزیابی نماییم بی شک علت این امر ، بسیار پیچیده  بود وتنها کافی است که بگوییم یونگ از کودکی موجودی مستقل و شخصی خودکفا بوده و رغبتی به این نداشته که مرید ، پسر بزرگ ، جانشین و یا ولیعهد کسی باشد.او می خواست راه فکری خود را تعقیب کند و عاقبت در کتاب ((نمادهای دگرگونی)) کاری کرد که مطمئن بود به قطع رابطه اش با فروید می انجامد و انجامید.یونگ چند ماه عذاب کشید که مبادا نتواند فصل آخر را که ((فداکاری))نامیده میشد به اتمام برساندو این واقعاً فداکاری بود .پس از آن که رابطه با فروید و روانکاری او خاتمه یافت یونگ حالت و کیفیت خود رابه سرگردانی و شک و تردید درونی توصیف نمود. اواز تدریس در دانشگاه استعفا داد،زیرا که احساس می کرد منصفانه نخواهد بودکه به دانشجویان درس بدهد،در حالی که وضعیت ذهنی خودش مغشوش وغیر متجانس شده است. به دنبال این رویداد «دوره سترون و بایر ویژه ای »پیش آمد که او نمی توانست پژوهشی انجام دهد ویا چیزی بخواند و بنویسد . او در طی این دوره وقتش را با تجزیه و تحلیل خوابها و تصورات و تخیلاتش وقف کا ووش و مکاشفه در ضمیر ناخودآگاه خود کرد.پس از سه سال رکود،یونگ دوباره فعال گردیدو یکی از عالی ترین کتابهایش رابه نام « انواع مختلف شخصیت از دیدگاه روانشناختی » به رشته تحریر در آورد . در این نسخه که به سال 1921 چاپ شد، یونگ نه تنها تفاوتش رابا فروید و آدلر مطرح نمود بلکه مهمتر اینکه طبقه بندی از انواع شخصیتها شامل فرق معروف بین درونگرایی و برونگرایی و نیز تفکر وحواس را عرضه کرد .

 

کم بیش در این زمان بود که او ملاقاتهای منظمی را با دانش آموزان در منزل خودآغاز کرد . ونیز مسافرتهایش رابه نقاط مختلف جهان خیلی بیشتر کرد.او رهسپار تونس و صحرا شد.او که همیشه علاقه مند به طرز فکر و روحیه افراد بدوی بود اینک قادر بود آنها را بدون واسطه مشاهده کند. هر چند که او با زبان محلی این مردم آشنایی نداشت ،حرکات ، رفتار ، اخلاق و گویایی صورتشان و عکس العملهای هیجانی انها را مورد ملاحظه قرار می داد . او احساس میکرد که این نخستین تجربه آفریقایی، او را غنی و پر مایه و فکرش را بسیار روشن کرده است . اوقبل ازسفربعدی به آفریقا ،زبان سواحیلی((زبان محلی آفریقای مرکزی )) را آموخت ودریک سیاحت اکتشافی، به قلب آفریقا نفوذ کرد ودر بازگشت از راه مصر گذشت . این مسافرت از این جهت که او رادر تماس با اندیشه و ناخودآگاهی جمعی (یا مجموعه ناهشیار)اشخاص بدوی قرار داد،برای یونگ تجربه ای آموزنده و عمیق به حساب آمد .خاطرات این سفر هرگز از ذهن او محو نشد و او دوباره و چند باره در نوشته هایش به آن رجوع نمود. یونگ سفری نیز به نیومکزیکو کرد تا درباره عقاید سرخپوستان پوئبلو چیزهایی بیاموزد، چیزی که آنها با نهایت  راز داری آن را مخفی می کنند، و دریافت که بازجویی مستقیم بی نتیجه است .پس از راههای غیر مستقیم به این کار روی آورد. او در مورد موضوعات مختلفی صحبت کرده مواظب عکس العمل عاطفی آنان بود. وقتی که صورت آنها ا حساسی را نشان می داد،یونگ متوجه می شد که موضوع قابل توجهی رالمس کرده است . و این اقتباسی از روش تداعی معانی کلمات بود . یونگ همیشه به مذاهب و افسانه های شرقی علاقه داشت و سفرهایش به هندوستان و سیلان علایق اش را محکم تر کرده به دانش او وسعت داد، او خاطر نشان کرد که ذهن شرقیان به نحو برجسته ای درونگراست، در حالی که ذهن غربیان غالباً برونگرا می باشد.

 

یونگ از طریق دوستی اش با ریچارد ویلهم معتبرترین نویسنده فرهنگ چین  با((ای چینگ)) که روش غیب گویی و طالع بینی را شرح می دهد ، آشنا گردید ویلهم همچنین باعث آشنایی یونگ با ((کیمیا گری ))شد،موضوعی که یونگ با اشتیاقی شدید برای سالها وقت خود را وقف آن نمود و برجسته ترین مآخذ معتبر در این بحث غیر عادی را پدید آورد. کتاب ((روانشناسی و کیمیاگری))که در سال 1944 چاپ شد، یکی از بهترین نوشته های اوست. اغلب از یونگ به علت علاقه به مطالعه  در رشته هایی که از نظر علمی مشکوک به نظر میامد انتقاد شده است.رشته هایی چون :کیمیاگری، نجوم، فالگیری، مبحث ارتباط افکار، روشن بینی (بصیرت)،یوگا، اعتقاد به عالم ارواح، واسطه فکری و جلسات احضار روح، طالع بینی، بشقابهای پرنده . رویت سمبلهای مذهبی،خوابها و غیره، در نظر ما این گونه انتقادات قابل توجیه نیستند زیرا  که رویکرد یونگ به این موضوعات به عنوان یک روانشناس بوده است .سئوال اساسی او این بود که این گونه مطالب چه چیزی را درباره ذهن بشر فاش میکند بخصوص آن سطحی از ذهن بشر که یونگ آن را ناخودآگاه می نامید. یونگ خیلی زود و در آغاز مسیرش آموخت که ذهن ناآگاه بوضوح خودش را در علائم مرضی نشان می دهد در بیان شفاهی توهمات و تجسمات بیمارانی چون آنانکه در بورگهولتزلی بودند.سپس دریافت که ناخودآگاه در میان مردم عادی ، خود را با بیشترین وضوح در پدیده های سحر آمیز و سمبولیزم مذهبی (اساطیر)متجلی میکندواین تجلی در خوداگاه مردم دیده میشود اوبه عنوان یک پژوهشگر ناآگاهی ها، از منابعی که می توانست استفاده می کرد بدون توجه به اینکه این کار تا چه اندازه دانشمندان دیگر را از جا به در برده ،آشفته می کند. در این کار،نیز انگونه که در بسیاری راههای دیگر، نشان داده بود، یونگ منتظر سنن متداول و رسوم رایج نمی شد.

 

یونگ از بابت پیوستگی زندگی خانوادگی با همسرش ،چهار دختر و پسرش بسیار محتاط و کم گو است. و ذکری از احساسات و رفتارهای جنسی خود نمی کند، او می گوید برایش ضروری بود که به جهت خنثی نمودن اعجابهای دنیای درون خوابها و تخیلات و تجربیات سحر انگیزش، زندگی خانوادگی بسیار معمولی و متداولی داشته باشد .

 

در کتاب (خاطرات)می نویسد :خانواده من وحرفه ام پایگاههایی باقی ماندند که همیشه  می توانستم به آنان رجوع کنم و مطمئن شوم که در واقع موجودی معمولی و عادی هستم. یونگ تعدادی از بیمارانش را که بسیاری از آنها اشخاصی فاضل و معروف بودند و از نقاط دور دنیا به دیدن او می آمدند، در منزل زیبایش در کنار دریاچه کوزناخت معاینه می کرد. در سال 1922 یونگ املاکی در انتهای دریاچه زوریخ در دهکده بولینگن خریدودر آنجا یک ویلای تابستانی بنا نمود . اولین واحد، قواره ای دایره ای شکل داشت، با سبکی که به روش خانه های آفریقایی ساخته شده بود؛با آتشکده ای در وسط اطاق و تخت هایی که دوردیوار چیده شده بود. این ترتیبات ثابت شد که  بیش از حد ابتدایی است.  و به همین دلیل یک منزل دو طبقه متعارف نیز به آن اضافه شد،و برج دایره ای شکل به گوشه عزلت نشینی یونگ تبدیل گردید. خانواده یونگ در هر فرصتی از آنجا استفاده میکردند، آنها می توانستند قایق رانی کنند در باغشان گیاه و نهال بکارندو از طبیعت زیبا لذت ببرند.قابل تأمل است که همه جاهایی که یونگ از روز تولد در آن زندگی کرده یا کنار رودخانه بوده یا کنار دریاچه.

 

اوایل سال 1944 پایش شکست و این حادثه مصادف شد با یک حمله قلبی و آنگاه پس از نقاهت دوره ای از خلاقیت را در نویسندگی دنبال کرد . او علت این دوره بر جسته را به تعداد بی شمار خوابها، تجسمات و هذیاناتی که در طی ماههای بهبودیش تجربه کرده بود نسبت می دهد . این چند ماه که در رختخواب ماند  فرصت کافی در اختیارش بود تا به افکار و پندارهایش سرو سامان دهد.

 

بعد از مرگ همسرش در سال 1955 سفرهای لذتبخش انها در تعطیلات به بولینگن کم شد. هر چند که یونگ یک باغبان و خدمتکار استخدام کرده بود اما دختران او به نوبت در کوزناخت مانده او را همراهی می کردند. منشی صمیمی یونگ آنیلایافه نیز هر روز در آنجا حضور یافته ،در خصوص مراسلات و مکاتبات حجیمی که وی با افرادی در سراسر دنیا داشت به او کمک می کرد وجود بانو یافه برای یونگ واجب و حتمی باقی ماند. او در ششم ژوئن 1961 در گذشت،آنچنان که از مردی با تفکر و خردمندی یونگ انتظار می رفت  اودر سالهای آخر عمرزمان و وقتش را به بخشندگی و ایثار صرف می کرد از جمله انجام انواع مصاحبه ها و حاضر شدن در جلوی دوربین سینما و تلویزیون و نطق کردن و نگارش مقاله های مهم و مردم پسند.

 

یونگ چگونه انسانی بود؟

 

او جسماً مردبلند قامت  دارای شانه های عریض و عضلانی و بسیار نیرومند بودو یک کوهنورد و همچنین قایقرانی ماهر . از باغبانی ،خرد کردن چوب با تبر،سنگ تراشی ، ساختمان سازی و دیگر فعالیتهای بدنی لذت می برد.او به انواع بازیها اعم از ورزشی مانند تنیس و فکری مانند شطرنج ،عشق می ورزید .آدمی خوش اشتهاکه شراب می نوشید  و سیگار برگ یا پیپ می کشید و موجودی فعال پر انرژی تندرست و سالم بود .

 

هر کسی که با یونگ ملاقات می کرد از شعف او ،تلاءلو و برقی که در چشمانش بود ؛خنده از ته دل و مسری و حس درک شوخی عالی ولطیف اش تعریف می کرد.او شنونده خوب و سخنگوی جالبی بود هرگز عجول و پرمشغله به نظر نمی رسید در مصاحبه ها شخصی بردبار بود که به نظرات دیگران گوش میداد و در برخورد با سوالات انعطاف پذیر بود در نطق ها و سخنرانی هایش بی تکلف.

 

او ترجیح میداد در گفته هایش از اصطلاحات بومی و محلی استفاده کند. هنگام صحبت با آمریکایی ها از اصطلاحات آمریکایی استفاده میکرد و مردم در حضور او احساس آرامش می کردند.او یک پزشک تحصیل کرده بود، با این وجود هرگز یک مطب نداشت. ودر عوض یک روانپزشک شد؛ برای چندین سال یک تحلیلگر روانی و روانکاو مکتب فروید شناخته می شد. چندی پس از قطع رابطه اش با فروید ،نظام و روش تحلیل روانی خود را بسط و توسعه داد.

 

  یونگ نظریه خود را اول روانشناسی عقده و سپس روان شناسی تحلیلی نامید این نظام شامل تجسم بخشیدن به پندارها و اندیشه هاو فرضیات مدون بودکه روشهای درمان بیماران نیز در آن منعکس است.یونگ فعالیتهای حرفه ای خود و عقایدش را با تحلیل های نقادانه برمبنای طیفی بسیارگسترده از مسائل اجتماعی،مباحث مذهبی وروند هنرهای مدرن در همه جا به کار می گرفت.

 

او محقق و دانش پژوهی بسیار فاضل، عالم و خردمند بود و زبانهای انگلیسی، فرانسه، لاتین، و یونانی را به روانی و سلاست زبان محلیش که آلمانی بود صحبت می کرد. نویسنده ای با استعدادشگرف، شوهرو پدری علاقمند و وابسته به خانواده اش بود ونیز یک شهروند مطلع سوئیسی، وی همچنین عضو حزب دموکراتیک ((تفکر آزاد)) بود .

 

او زمانی گفت:...«تنها هدف زیستن به عنوان یک انسان ،نور و روشنایی بخشیدن در تاریکی های (صرفاً بودن) است.»و یابعبارت ساده تر:« بودن کافی نیست باید به این بودن روشنایی بخشید .

 

ماهیت خود را بشناس تا بتوانی آن را به فعل در آوری ! ((دیدار با ناخودآگاه به شیوه کارل گوستاویونگ))

 

 

 

یونگ را باید اندیشمندی بزرگ و پیشگامی ژرف اندیش به حساب آوردکه در چند دهه اول قرن بیستم،به واسطه پژوهش ها ،دست نوشته ها و سخنرانی های بسیار تأثیر گذارش،  حقیقتی را در خصوص سرنوشت انسان ثابت کردکه البته از نظر ما انسانها ی قرن 21 بدیع و حیرت آور نیست. یونگ نیز مانند فروید باپس زمینه ای از تحصیلات دانشگاهی در رشته پزشکی به نقش و جایگاه مهم ضمیر ناخودآگاه در بروز انواع تعارض های روحی وحل مشکلات جسمانی پی برد.بی شک نوشته ها و سخنرانی های یونگ در ابتدا مایه استهزای بسیاری از دانشمندان آن زمان  بود و او را به انزوای فکری کشاند،از این رو،یونگ شیفته افکار فروید شد چرا که مضامینی مشابه با نظرات او را مستقلاًمی پروراند و ترویج می کرد  در زندگی نامه یونگ چنین آمده است که نخستین ملاقات فروید و یونگ در سال 1907 سیزده ساعت متوالی به طول انجامید! این خود حاکی از اشراف هر دو نظریه پرداز بررنجها وآلام روحی است که انسان امروزی را بیش از دردهای جسمانی آزار می دهد.تلاش برای پرتو افکنی بر دردهای روحی و روانی انسان و نهایتاًتسکین و درمان آلامی که علوم پزشکی به سبب پرداختن به جسم هرگز قادر به تشخیص یا درمان آنها نبوده راه این دو متفکر را به هم پیوند داد. البته یونگ به رسم دیگر شاگردان ممتاز راه خود را از فروید جدا کردو مکتب روانشناسی تحلیلی را بنا نهاد،او شخصی بسیار آزادی خواه و دموکرات بود بی نشانی ازخودبزرگ بینی.

 

زیگموند فروید بالاترین تأثیر رابر افکار یونگ گذاشت او با مطالعه آثار فروید و بروئر با بیماری هیستری و علائم آن آشنا شد. در سال 1913 پس از جدایی از فروید ، ازتدریس در  دانشگاه استعفا کرد زیرا احساس می کرد با وجود اغتشاش ذهنی خودش ،درس دادن به دانشجویان منصفانه نخواهد بود.یونگ می پنداشت دیوانه شده با حالتی که نمی توانست با هیچ کس در میان بگذارد زیر فشار مداوم درونی که گویی کاملاً در وسط هوا معلق شده بود؛ احساس سرگردانی و تنهایی می کرد.او طی این دوره اوقاتش را صرف تجزیه و تحلیل خوابها و تصورات وتخیلاتش و کاوش و مکاشفه در ضمیر ناخودآگاهش کرد.بعد از سه سال رکود ،یکی از عالی ترین کتابهایش را به نام« انواع مختلف شخصیت از دیدگاه روان شناختی»را در سال 1921 به تحریر در آورد و توانست تفاوتش را با فروید و آدلر به تصویر بکشاند.

 

از زمان مرگش در 1961 تا کنون نفوذ یونگ به گونه ای ثابت و مداوم رو به افزایش بوده است.مجموع نوشته هایش شامل نوزده مجلد با ترجمه انگلیسی در دسترس همگان است.

 

 بر مقبره خانوادگی یونگ عبارتی حک شده که بخشی از آن به قرار زیر است ((چه بخوانی اش و چه نخوانی اش خداوند حاضر است.))     



ازدواج


در سال 1903 با اما راشن باخ ازدواج کرد.«اما» از یک خانواده آلمانی-سوییسی و زنی تحصیل‌کرده، زیبا و محبوب بود. او دختر یک کارخانه‌دار ثروتمند بود و این باعث آزادی یونگ از لحاظ مالی شد. همچنین در دانشگاه زوریخ تدریس کرد، و مطب خصوصی دایر کرد.


 

یونگ و فروید

او در سال ۱۹۰۶ نسخه‌ای از نتایج کارهای خود را برای زیگموند فروید فرستاد. مکاتبه و دوستی آن دو تا سال ۱۹۱۳ ادامه یافت. اولین دیدار یونگ با فروید در وین اتفاق افتاد و آن دو ۱۳ ساعت تمام با هم حرف زدند. یونگ به زودی چهره‌ای درخشان در تحقیقات فروید شد. او اولین رییس انجمن بین‌المللی روانکاوی شد و ویراستار گزارش سالانه این انجمن که اولین نشریه روانکاوی به شمار می‌رود، بود.


تا مدتها فروید با یونگ همچون پسرش و یک حواری برگزیده رفتار می کرد. امایونگ با جنبه هایی از فرضیه فروید موافق نبود. به ویژه کوشش اورا برای تقلیل همه رویدادهای ناخودآگاه به سائق های جنسی نمی پسندید.یونگ معتقد بود که ناخودآگاه جایگاه کوشش ها ورقابت های متنوع و فراوان از جمله درزمینه مذهبی و روحانی است.


ارتباط فروید با یونگ که زمانی او را وارث بدون معارض روانکاوی می‌دانست، در سال ۱۹۰۹ تیره شد. در آن سال فروید و یونگ برای سخنرانی راجع به روانکاوی در دانشکاه کلارگ به آمریکا سفر کردند. آنها طی سفر خواب‌های یکدیگر را تحلیل می‌کردند. اما فروید جزئیات مربوط به شرح حال شخصی خویش را برای تعبیر بازگو نمی‌کرد. فروید دوبار در حضور یونگ بی‌هوش شد. بار اول در صف انتظار ورود به کشتی به مقصد آمریکا بودند و بار دوم در سال ۱۹۱۲ پس از یک مباحثه طولانی راجع به اختلاف نظرهایشان پس از شرکت در کنفرانس مونیخ مشغول صرف نهار بودند. اختلاف نظر این دو بیش از پیش در سخنرانی‌های یونگ در دانشگاه فورهام نیویورک در سال ۱۹۱۲ آشکار شد. یونگ با فروید موافق بود که هیستری و وسواس فکری نشانگر جابه‌جاسازی غیر عادی شور جنسی است اما عقیده داشت که حالات روان‌پریشی چون اسکیزوفرنی نمی‌تواند با اختلالات جنسی قابل توضیح باشد. همچنین یونگ از اصل با میل به زنای با محارم مخالف بود و آن را نمادی از میل به تولد روحانی مجدد در جریان روانی تبدیل‌شدن به فردی مستقل می‌دانست.

در سال 1912 یونگ کار تدریس در دانشگاه را هم کنارگذاشت و تمام وقت خود راصرف پروراندن دیدگاههای ویژه خود کرد و در سال 1913 یونگ و فروید پیوندها را گسستند .

پس ازاین جدایی ،یونگ خاستگاه محکم خود رااز دست داد.شبها رویاهای مرموز ونمادین ودرساعات بیداری منظره های هراس آوری میدید.برای نمونه دریکی ازاین مناظر :«دیدم سیلی عظیم سرزمین های شمالی و پست میان دریای شمال و سلسله جبال آلپ را فرا گرفته است.وقتی سیل به سوئیس رسید دیدم کوهها بلندو بلندتر شدندتا کشور ماراحمایت کنند....در امواج نیرومند گل آلوده،پاره های شناور تمدن واجساد مغروق بیشمار دیدم،سپس سراسر دریا به خون تبدیل شد.» از آنجا که جنگ جهانی اول سال بعد آغاز شد،وی معتقد بودکه این منظره حامل پیامی مرتبط با رویدادهایی بسیار فراتر از شخص او می باشد.

 یونگ احساس میکردکه درآستانه روان پریشی است،بااین وجود تصمیم گرفت تسلیم ناخوداگاه یعنی آنچه از درون می جوشید و  اورامیخواند شود. این تنها فرصت برای دانستن بودپس او عازم یک سفر هراس آور درونی شد و خیلی اوقات احساس می کردبه ژرفاهای پایین تر نزول میکند.


در هر ناحیه او نمادها و تصویرهای باستانی رامیدیدوبا شیاطین ،ارواح و شکلهای شگفت از گذشته های دور تاریخی در تماس بود  . در این دوران ،خانواده و حرفه او به صورت پایگاه های پشتیبانی در دنیای بیرون برایش عمل می کردند . در غیر این صورت تصاویر ناخود آ گاه  او را به طور کامل در خود غرق می ساختند و ذهن او را فرا می گرفتند .


در سال ۱۹۰۹ یونگ غرق در مطالعه افسانه‌ها بود که تمایل به آنها او را سرگشته و در عین حال سودایی کرده بود. او پس از جدایی از فروید سفر پرآسیب گذر از بحران میان‌سالی  را آغاز کرد. او در ۳۹ سالگی به بن‌بست رسیده بود. دوستان و همکارانش رهایش کرده بودند از کتاب‌های علمی بیزار شده بود و سمت خود را در دانشگاه از دست داده بود. بین سال‌های ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۹ از جهان کناره گرفت تا ناخودآگاه خویشتن را بکاود.


او غرقه در اعماق تاریک وجود خویش شد. در این هنگام با شخصیت‌های کتاب مقدس و ایلیاد و اودیسه سخن گفت. اما مهم‌ترین شخصیتی که دیدار کرد فیله‌مون بود. آنها با هم در باغ قدم می‌زدند و بحث‌های فلسفی می‌نمودند. (از نظر روان‌پزشکی یونگ با خودش حرف می‌زد و فیله‌مون یک خیال و نشانه‌ای از جنون بود. اما در چارچوب آثار یونگ در روان‌شناسی تحلیلی فیله‌مون صورت مثالی روح است که برگرفته از گنجینه تصورات ناخودآگاه است.)


 به تدریج پس ازچهار سال ،او جستجوی هدف درونی خویش راآغاز کرد واین امرزمانی روی داد که خود رابه صورتی فزاینده مشغول ترسیم شکلهای هندسی یافت . نمادهایی متشکل از دایره ها و مربع هایی که ا و بعدها نام ماندالا بر آن گذاشت این اشکال  نماینده نوعی وحدت بنیادی یا تمامیت و راهی به سوی مرکز وجود او بود.

به گفته خود یونگ:باید خود را به جریان می سپردم بی  آنکه بدانم مرا کجا میبرد . به هر حال وقتی ترسیم ماندالاها را آغاز کردم دیدم همه چیز و همه راههایی که دنبال کرده بودم ،همه گامهایی که برداشته بودم ،به یک نقطه باز می گردد-به نقطه میانی ، برایم روشن تر شدکه ماندالا مرکز است .نماینده همه راههاست وراه رسیدن به مرکز ،راه رسیدن به تفرد است.


یونگ دریافت که وقفه ای که بعد از قطع رابطه با فروید حس کرده ، در واقع یک سفر درونی ضروری بوده که به انسجام نوین شخصی او منجر شده است.اما تأیید این امر هشت سال بعد روی داد یعنی هنگامی که وی یک ماندالای چینی نما را درخواب دیدو سال بعد کتابی درفلسفه چینی دریافت کرد که ماندالا را به عنوان تظاهر یگانگی زندگی مورد بحث قرار میداد و آنگاه یونگ بر این باور شد که تجربه او بخشی از جستجوی جهانی و فر ا گیر ناخودآگا ه برای تمامیت روانی بوده است.

 یونگ کشف ناخودآگاه و نمادهای آن را کانون پژوهش های خود  قرار داد وبرای تکمیل ان مسافرت های زیادی را به نقاط گوناگون جهان انجام داد تا فرایندهای روانی را در اقوام مختلف بررسی کند.



یونگ در بقیه ایام زندگی کوشید تا بینش‌های حاصل از اکتشاف ناخودآگاه خویش را بیان کند. او در سال ۱۹۱۳ روش خویش را روان‌شناسی تحلیلی  نامید تا آن را از روانکاوی متمایز سازد و ادعا کرد که این روش شیوه‌ای‌است که می‌تواند تمام کوشش‌های روانشناسی همچون روانکاوی فروید و روانشناسی فردی آدلر را دربرگیرد.[۳] او در سال ۱۹۱۹ برای اولین بار کلمه صورت مثالی را به کار برد.

در سال 1920 مدت زیادی را در آفریقای  شمالی و سپس بین سرخ پوستان پوئبلو در آریزونا و مکزیک گذرانید .در سال 1925 سفری به آ فریقای سیاه و کنیا و او گاندا داشت . بخشی از یادداشتهای او در این سفر  بسیار خواندنی است:

طلوع آفتاب در این نواحی ،پدیده ای بود که هر روزاز نو مرا  غرق تفکر می کرد.....نزدیک نقطه دید من صخره ای قرار داشت که میمون های بزرگ به آنجا می آمدند .آنها هر بامداد،نه تنها ساکت بلکه بی حرکت رو به آفتاب بر لبه صخره می نشستند. حال آنکه بقیه روز را در میان جنگل به جیغ و داد و وراجی می گذراندند. به ظاهر آنها نیز چون من در انتظار طلوع آفتاب می نشستند . آنها مجسمه میمونهایی را به یادم می آ وردند که در معابد باستانی مصر به حالت پرستش از سنگ تراشیده شده بودند .

 آنها نیز همین قصه را می گویند :انسان ظرف اعصار بی شمار خدای بزرگی را پرستیده است که چون فروغی خیره کننده از دل ظلمت برون می آید و جهان را نجات می دهد  . در آن زمان دریافتم که از ازل ،درون جان ،آرزوی نور و میلی سیری ناپذیر به سر بر آوردن از تاریکی نخستین وجود داشته است....این تاریکی ،آن شب روانی نخستین است که امروز نیز همان است که میلیونها سال پیش بود.آرزوی نور،آرزوی دست یافتن به نور خودآگاهی است.در سال 1938 به هندوستان سفر کردو با خرد شرقی از نزدیک روبرو شد. در سال 1909 همراه فروید به ایالات متحده سفر کرد وقبلا از انگلستان و کشورهای اروپایی هم دیدن کرده بود.

مطالب با ارزشی که از سفر به شرق و تماس با پژوهندگان فرهنگ شرق کسب  کرده بوددرآثار گوناگون او جلوه گر است. از  جمله تفسیر او بر کتاب «راز گل زرین» که توسط « ریشارد ویلهلم » مدیر موسسه فرهنگ چینی ترجمه شد ه است .


او با «زیمر» هند شناس آلمانی و « کرنی » افسانه شناس مجار همکاری داشت که حاصل آن مقدمه ای به عنوان مردان مقدس هند برای کتاب زیمر « راهی به سوی آگاهی از خویشتن » و مقاله « نو باوه الهی » با همکاری کرنی بود .


در سال 1944  یونگ در ۶۹ سالگی بر اثر سانحه‌ای زمین خورد و پایش شکست. پس از آن دچار یک حمله قلبی شد و تحت تأثیر دارو و در حال مرگ به هذیانی دچار شد و پدیده خروج روح از بدن را تجربه کرد. پس از این بیماری بود که آثار اصلی یونگ نوشته شد. در این سال کرسی روان شناسی ویژه ای در دانشگاه بازل برای او بر پا شد، لیکن وی به علت بیماری قلبی پس از یکسال به اجبار از این سمت کناره گرفت . از این پس یک  موسسه آموزشی روانشناسی تحلیلی در زوریخ بنا کرد به نام انستیتوی ک.گ. یونگ و مانند آن در لندن و سانفرانسیسکو هم  وجود دارد که در آن روش درمانی او آموخته و به کار گرفته می شود.


او اولین کسی بود که در قرن بیستم، کیمیاگری را از لحاظ روان‌شناسی قابل دسترسی ساخت و نشان داد که چگونه رازهای کیمیاگری شبیه صورت‌های مثالی رویا هستند.

 

همسر یونگ، اما در ۲۷ نوامبر ۱۹۵۵ فوت کرد. از آن به بعد یک زن انگلیسی به نام روث بیلی تا پایان مرگ همراه و پرستار او شد.


 یونگ در تألیفات پرشمار خود که تعداد کمی از آنها به فارسی بر گردانده شده  نتایج پژوهش های خود را در باب ا فراد سالم و بیماران روانی و اسطوره ها و داستانها و رفتار وباور های دینی اقوام گوناگون منتشر کرده و به ظاهر بسنده نکرد و زوایا و ژرفای پنهان فردی  و گروهی انسانها را کاووش کرد  .

او در ده سال انتهای عمر خود بیش از پیش معتقد شد که روان شناسی باید توجهی ویژه به دین و ماورأ الطبیعه  داشته باشدو رموز و ظرایفی که از هزاران سال پیش جزء مناسک دینی بوده و نیز خوابهای انسان امروزی را هم از نظر مضامین دینی آنها مورد تعبیر و تفسیر قرار دهد .


یونگ در کتاب « پاسخ به ایوب » می گوید :بر اثر اشکالاتی که در هنگام درمان بیماران روانی پیش میآید ، پزشک غالباً بر خلاف میل خویش مجبور است با دقت بیشتری وارد محیط  مسائل دینی شود . بی سبب نیست که من خود تازه به هنگام رسیدن به سالمندی این جرأت را به خود دادم که درباره اصول و ا لایی که بر اخلاق ما حاکم اند و نفوذ بی نهایت مهمی که در زندگی روزانه ما دارند تحقیق کنم .


  وی پس از پایان دوره دستیاری ،به عنوان سر پزشک ادامه کار داد و علاوه بر بلویلر که استاد اصلی او بود به مدت  شش ماه در پاریس زیر نظر  پیرژانه ،شاگرد و جانشین  شا رکو مطا لعاتی انجام داد .


 از استادان دیگر یونگ میتوان از آلفرد بینه و تئودور فلورنی  نام برد . یونگ به سرعت علاقه ای پا بر جا به اختلالات روانپریشانه پیدا کرد .از آنجا که بلویلر به شناخت عمیق بیماران و ایجاد رابطه درمانی با آنان اهمیت می داد، با آگاهی از دستاوردهای فروید، او را تشویق کرد که خود و همکارانش را با کار زیگموند فروید آشنا سازد .



 به قول یونگ (( پرسش سوزاننده)) برای او این بود که واقعاً درون بیمار روانی چه میگذرد؟زیرا روان شناسان به روانشناسی بیمار روانی اهمیتی نمیدادند. ...  از این نظر فروید برای ما اهمیت زیادی یافت به ویژه به سبب پژوهش های بنیادیش درباره روان شناسی هیستری و رویا ها ، و عقاید او راه نزدیکتر بررسی و درک موارد فردی را به من نشان داد . فرویدبا آنکه خود متخصص مغزواعصاب بود، روانشناسی را به روان پزشکی شناساند.

 



یونگ زندگی حقیقی را گسترش آگاهی می‌داند نه جریان زندگی در خود. او می‌گوید که شخصیتی وحدت یافته به احساس و دریافت زندگی می‌رسد و انسان صرفا پدیده‌ای با حنبه‌های گوناگون نیست. او «شدن» را همراه با رنج می‌داند. از نظر یونگ فرصت مناسب برای توسعه شخصیت انسان کافی نیست. او رشد بشر را از منابع درونی می‌داند و کسب را که درونا فقیر است دارای رشد شخصیتی ناشی از بیرون وجودش می‌داند.


«انسان و سمبول‌هایش» یک از معروفترین کتاب‌های یونگ است که به زبان فارسی نیز ترجمه شده‌است. یونگ در این کتاب بر مطالعه و بررسی شخصیت انسان‌ها در غالب فرهنگ آن‌ها پرداخته‌است. او با موشکافی ذهن انسان و ناخودآگاه جمعی و فردی بشر و همچنین کهن‌الگوها و خاطرات و تجربیات گذشته بشر، نتایج مفیدی برای بشر و علم روانشناسی بدست آورده‌است.


ادامه دارد ...

نظرات (13)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سلام
وبلاگ خوبی دارید اگه مایل به همکاری و تبادل لینک هستیدبه ما اطلاع بدید.
متشکرم
یکشنبه 3 بهمن 1389 ساعت 12:30 ق.ظ
امتیاز: 0 0
نوشته: رضا از [ کویت ]
سلام داش سبی گل
دمت گرم.خیلی وبلاگت ردیف شده
ایشالله کنکور بیست بشی فدات شم

بای بای دایی جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون
شنبه 9 بهمن 1389 ساعت 12:14 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دایی
خیلی چاکریم... خوشحال شدم به ما هم سر زدی
حسابی مشغولم تا بیستو بگیرم
خوش باشی
فعلا
نوشته: یاس از [ ایران ]
سلام خسته نباشید
یه سوال داشتم اگه می تونید راهنمایی کنید
دو تا شخصیت وابسته با هم ازدواج کنن چه جور میشه ؟
خوبه ؟
شنبه 16 بهمن 1389 ساعت 01:10 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
انشالا که مبارکه ؛-)
سایت زیبایی دارید انشا’ الله موفق باشید خوشحال میشم به وب من هم سر بزنید و پیشنهاد بدید
سه‌شنبه 26 بهمن 1389 ساعت 07:59 ق.ظ
امتیاز: 0 0
بعضی مطالبتون رو خوندم. وبلاگتون خوبه و مفید. اگر پایدار بمونه. همیشه با هم بمونید. تا وقتی هستید... که باشید. همه باهم. یک مشت تا وقتی مشته که ... .
موفق باشید
یکشنبه 1 اسفند 1389 ساعت 04:56 ب.ظ
امتیاز: 0 0
خدایش بیامورزد. یونگ رو میگم
همیشه موفق و یه عالمه سربلند باشید
دوشنبه 9 اسفند 1389 ساعت 09:39 ب.ظ
امتیاز: 0 0
آکادمی آرین به مناسبت عید امسال به همه اینترنت و شارژ هدیه میدهد!! بدون قرعه کشی!! برای در خواست فقط کافیست فرم درخواست را در سایت پر کنید.
نوروزتان پیروز

www.arianlanguagecenter.com
یکشنبه 15 اسفند 1389 ساعت 11:08 ق.ظ
امتیاز: 0 0
آکادمی آرین به مناسبت عید امسال به همه اینترنت و شارژ هدیه میدهد!! بدون قرعه کشی!! برای در خواست فقط کافیست فرم درخواست را در سایت پر کنید.
نوروزتان پیروز

www.arianlanguagecenter.com
یکشنبه 15 اسفند 1389 ساعت 11:19 ق.ظ
امتیاز: 0 0
وبلاگ جالب و زیبایی دارید
اگه مایل باشید با هم تبادل لینک داشته باشیم.
جمعه 20 اسفند 1389 ساعت 07:11 ق.ظ
امتیاز: 0 0
نوشته: شایان از [ ایران ]
درود
بروبچ دوست دارم بین روانشناسی سمنان و کاشان (اصفهان) تبادل نظر و دوستی داشته باشیم آدرس وبلاگ ما اینه:
http://greenbelief.blogfa.com/
www.brightmind.tk یا
سر بزنید تا بیشتر با هم آشنا شیم !
جمعه 27 اسفند 1389 ساعت 07:09 ب.ظ
امتیاز: 0 0
نوشته: مریم از [ ایران ]
ممنون واقعا ممنون خیلی از سوال هایی که راجع به زندگی و سرگذشت یونگ داشتم جواب داده شد با این مقاله ی جامع و کاملت
یکشنبه 6 شهریور 1390 ساعت 06:22 ب.ظ
امتیاز: 0 0
مطالب جالبی بود. هر چند که من ایشون رو نمیشناختم ولی خب الان شناختم
به من هم سر بزنید خوشحال میشم
چهارشنبه 30 فروردین 1391 ساعت 11:43 ق.ظ
امتیاز: 0 0
خیلی خوب بود ممنون ولی میشه منبع نوشته هاتون روبگید از کدوم کتابهاست ؟
جمعه 29 اردیبهشت 1391 ساعت 12:10 ق.ظ
امتیاز: 0 0