کارتون زیبای ناروتو کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

السلام علیک یا أباعبدالله
وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا
سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار
ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم
السلام علی الحسین
وعلى علی بن الحسین
وعلى أولاد الحسین
وعلى أصحاب الحسین 

 

التماس دعا

در سال 1971، فیلیپ زیمباردو روان‌شناس دانشگاه استنفورد و همکارانش تصمیم گرفتند تا با انجام یک آزمایش به مطالعه تاثیر زندانی شدن یا زندانبان شدن بپردازند. زیمباردو که قبلاً همکلاسی استنلی میلگرام (که به خاطر آزمایش فرمانبرداری بسیار معروف است) بود علاقه‌مند بود که پژوهش‌های میلگرام را توسعه دهد. او می‌خواست تاثیر متغیرهای موقعیتی بر روی رفتار انسان را مورد بررسی بیشتری قرار دهد.
پرسشی که برای پژوهشگران مطرح بود این بود که شرکت‌کنندگان در این آزمایش هنگامی که در محیط شبیه‌سازی شده زندان قرار می‌گیرند واکنش‌شان چه خواهد بود. به عبارت دیگر، آن‌گونه که خود زیمباردو در مصاحبه‌ای توضیح داد: «فرض کنید شرکت‌کنندگان همه از نظر روانی و جسمی سالم هستند و می‌دانند که باید مدتی را در یک محیط شبیه زندان بگذرانند و در این مدّت از برخی حقوق مدنی خود محروم خواهند شد. آیا این افراد «خوب» هنگامی که در آن محیط «بد» قرار گیرند همچنان خوب باقی خواهند ماند؟»  

شرکت کنندگان در آزمایش
پژوهشگران در زیرزمین دانشکده روان‌شناسی دانشگاه استنفورد یک زندان ساختگی درست کردند و سپس 24 نفر از دانشجویان دوره کارشناسی را برای ایفای نقش زندانی‌ها و زندانبان‌ها انتخاب کردند. آن‌ها از بین 70 دانشجوی دواطلب انتخاب شده بودند و دارای هیچ سابقه مجرمانه و نیز مشکل عمده پزشکی نبودند. آن‌ها پذیرفته بودند که برای یک تا دو هفته در این آزمایش مشارکت کنند و در ازای آن روزی 15 دلار دریافت کنند.  

وضعیت زندان و قاعده بازی
زندانی که ساخته شده بود دارای سه سلول 3*2 متری بود. در هر سلّول سه زندانی نگاهداری می‌شد و برای هر یک از آن‌ها یک تختخواب تاشو در سلّول قرار داشت. اتاق دیگری که کنار سلّول‌ها قرار داشت در اختیار رئیس زندان و زندانبان‌ها بود. یک فضای خیلی کوچک به عنوان سلّول انفرادی و اتاق کوچک دیگری به عنوان حیاط زندان در نظر گرفته شده بود.
24 شرکت کننده داوطلب به طور تصادفی در گروه زندانیان یا گروه زندانبانان جای داده شدند. زندانیان باید در طول دوره آزمایش، 24 ساعته در سلّول باقی می‌ماندند. امّا زندانبانان باید در تیم‌های سه نفره در شیفت‌های 8 ساعته کار می‌کردند. پس از پایان شیفت کاری، زندانبانان اجازه داشتند تا شیفت بعدی به خانه‌هایشان بروند.
پژوهشگران می‌توانستند از طریق دوربین‌‌ها و میکروفون‌های مخفی به مشاهده رفتار زندانیان و زندانبانان بپردازند.  

نتایج آزمایش
با وجودی که در ابتدا قرار بود آزمایش زندان استنفورد 14 روز طول بکشد امّا پس از 6 روز به خاطر اتفاقاتی که برای دانشجویان شرکت کننده افتاد، متوقف گردید. زندانبانان، پرخاشگر و بددهن شدند و زندانیان شروع به نشان دادن علائم استرس و اضطراب حاد کردند.
با وجودی که زندانیان و زندانبانان اجازه داشتند که به هر طریقی که می‌خواهند با هم تعامل داشته باشند امّا تعاملات عموماً خصمانه و حتی غیرانسانی بود. زندانبانان شروع به رفتارهای پرخاشگرانه و توهین‌آمیز نسبت به زندانیان کردند و زندانیان منفعل و افسرده شدند. پنج نفر از زندانیان دچار هیجانات منفی شدید، شامل گریه و اضطراب شدید شدند به نحوی که پیش از پایان یافتن‌ آزمایش مرخص گشتند.
حتی پژوهشگران نیز شروع به از دست دادن دیدگاهشان نسبت به واقعیت وضعیت کردند. خود زیمباردو که به عنوان رئیس زندان عمل می‌کرد متوجه رفتار توهین‌آمیز زندانبانان نمی‌شد تا آن که یکی از همکارانش با صدای بلند نسبت به شرایط زندان و نقص اصول اخلاقی در صورت ادامه آزمایش اعتراض کرد.  

پیام نتایج آزمایش
به گفته زیمباردو و همکارانش، آزمایش زندان استنفورد نشان داد که موقعیت چه نقش مهمی می‌تواند در رفتار انسان ایفا کند. زندانبانان که در موقعیت «قدرت» قرار داده شده بودند شروع به رفتارهایی کردند که به طور عادی در زندگی روزمره یا موقعیت‌های دیگر انجام نمی‌دادند. و زندانیان که در موقعیتی قرار داده شده بودند که کنترل واقعی بر شرایط‌شان نداشتند، افسرده و منفعل شدند.  

انتقادهایی بر آزمایش زندان استنفورد
از آزمایش زندان استنفورد غالباً به عنوان مثالی از یک پژوهش غیراخلاقی نام برده می‌شود. این آزمایش امروزه قابل تکرار توسط پژوهشگران نیست زیرا از استانداردهای اخلاقی وضع شده برای آزمایش‌های روان‌شناسی پیروی نمی‌کند. خود زیمباردو نیز مشکلات اخلاقی مربوط به مطالعه‌اش را پذیرفته و گفته است: «با وجودی که ما آزمایش را یک هفته زودتر از موعد برنامه‌ریزی شده خاتمه دادیم امّا باید زودتر از آن این کار را می‌کردیم.» انتقاد دیگری که به این آزمایش وجود دارد فقدان عمومیت به خاطر فاکتورهای مختلفی است. به عنوان مثال، شرکت کنندگان همگی از بین مردان سفیدپوست و از طبقه متوسط انتخاب شده بودند و این، تعمیم نتایج آزمایش به یک جامعه وسیع‌تر را دشوار می‌سازد.
انتقاد دیگر نسبت به کامل نبودن محیط شبیه‌سازی شده است. با وجودی که پژوهشگران بیشترین تلاششان را برای شبیه‌سازی محیط زندان کرده بودند امّا شبیه‌سازی کامل متغیرهای موقعیتی و محیطی زندگی در زندان، امکان‌پذیر نیست.
با وجود این انتقادها، آزمایش زندان استنفورد به عنوان یک مطالعه و پژوهش مهم در درک چگونگی تاثیر موقعیت در رفتار انسان باقی مانده است. این مطالعه اخیراً پس از گزارش‌هایی که در مورد سوء رفتار با زندانیان زندان ابوغریب در عراق منتشر شد، دوباره نظرها را به خود جلب کرده است. بسیاری از افراد، از جمله خود زیمباردو، عقیده دارند که سوء رفتار در زندان ابوغریب، یک نمونه دنیای واقعی از نتایج مشاهده شده در آزمایش زندان استنفورد است.

منبع

"The Stanford Prison Experiment", Kendra Van Wagner,
http://psychology.about.com

مفهوم «شرطی سازی کلاسیک» امروزه به عنوان یک مفهوم بنیادی به همه دانشجویان روان‌شناسی در همان سال‌های اولیه تحصیل آموخته می‌شود. امّا جالب است بدانید که این پدیده برای نخستین بار توسط فردی تشخیص داده شد که اصلاً روان‌شناس نبود.ایوان پاولوف، فیزیولوژیست معروف روس که در سال 1904 به خاطر مطالعاتش در زمینه فرایندهای گوارش موفق به دریافت جایزه نوبل شد، کسی بود که پدیده شرطی‌سازی را کشف کرد. او در خلال مطالعاتش در زمینه سیستم گوارشی سگ‌ها متوجه پدیده جالبی شد: هرگاه یکی از همکارانش وارد اتاق می‌شد، بزاق دهان سگ‌ها شروع به ترشح می‌کرد.
پاولوف و دستیارانش، انواع چیزهای خوردنی و ناخوردنی را به سگ‌ها نشان می‌دادند و میزان ترشح بزاق آن‌ها را مورد مطالعه قرار می‌دادند. پاولوف متوجه شد که ترشح بزاق، یک فرایند واکنشی است و به طور خودکار در پاسخ به یک محرک خاص اتفاق می‌افتد و تحت کنترل آگاهانه حیوان نیست. با وجود این، پاولوف متوجه شد که سگ‌ها گاهی اوقات حتی بدون وجود غذا یا بوی آن شروع به ترشح بزاق می‌کنند. او به سرعت دریافت که این واکنش به سبب یک فرایند فیزیولوژیک و خودکار نیست.  

پیدایش نظریه شرطی‌سازی کلاسیک
پاولوف براساس مشاهداتش دریافت که ترشح بزاق یک واکنش آموخته شده است. سگ‌ها به لباس سفید آزمایشگاهی دستیاران پژوهشی پاولوف واکنش نشان می‌دادندو این لباس تداعیگر زمان غذاخوردن در آن‌ها بود. برخلاف ترشح بزاق در زمان غذا دادن که واکنش غیرشرطی است، ترشح بزاق هنگامی که سگ انتظار دریافت غذا دارد، واکنش شرطی است.
پاولوف سپس تمرکز خود را معطوف بررسی دقیق چگونگی آموختن یا به دست آوردن این واکنش‌های شرطی کرد. او از طریق یک سری آزمایش باعث به وجود آمدن واکنش شرطی به محرک‌هایی که قبلاً خنثی بودند شد. او تصمیم گرفت که از غذا به عنوان محرک غیرشرطی، یا محرکی که باعث واکنش خودکار و طبیعی می‌شود، استفاده کند. صدای مترونوم به عنوان محرک خنثی انتخاب شد. ابتدا صدای تیک تیک مترونوم برای سگ‌ها به صدا در می‌آمد و آنگاه بلافاصله به آن‌ها غذا داده می‌شد.
پس از چند بار آزمایش شرطی‌سازی، پاولوف متوجه شد که سگ‌ها پس از شنیدن صدای مترونوم، بزاق دهانشان شروع به ترشح می‌کند. پاولوف چنین نوشته است: «محرکی که قبلاً خنثی بود، جلوتر از فعالیت‌ واکنش ذاتی تغذیه‌ای قرار داده شده بود. ما مشاهده کردیم که پس از چند بار تکرار تحریک ترکیبی، صدای مترونوم خاصیت تحریک ترشح بزاق را به دست آورده بود.» به عبارت دیگر، یک محرک قبلاً خنثی (مترونوم) به یک محرک شرطی تبدیل شده بود که باعث واکنش شرطی (ترشح بزاق) می‌شد.  

تاثیر پژوهش پاولوف
کشف شرطی‌سازی کلاسیک توسط پاولوف، به عنوان یکی از مهم‌ترین کشفیات در تاریخ روان‌شناسی باقی مانده است. فرایند شرطی‌سازی، علاوه بر شکل دادن پایه‌های آنچه بعداً روان‌شناسی رفتاری نامیده شد، امروزه به دلیل کاربردهای زیاد، از جمله اصلاح رفتار و درمان بیماری‌های سلامت روان، همچنان با اهمیت باقی مانده است. غالباً از شرطی‌سازی کلاسیک برای درمان انواع هراس‌ها، اضطراب و اختلالات هراس استفاده می‌شود.
یکی از مثال‌های جالب استفاده علمی از اصول شرطی‌سازی کلاسیک، ایجاد «بیزاری از مزه» در شغال‌ها به منظور جلوگیری از شکار دام‌های روستایی توسط آن‌هاست (گوستافسون و همکاران، 1974).
«بیزاری از مزه» شرطی هنگامی اتفاق می‌افتد که یک محرک خنثی (خوردن نوعی غذا) با یک واکنش غیرشرطی (بیمار شدن پس از خوردن غذا) جفت یا همراه شود. این نوع از شرطی‌سازی بر خلاف سایر اشکال شرطی‌سازی کلاسیک، به همراه کردن چیزهای بیشتر برای شکل‌دهی تداعی نیازی ندارد. در واقع، بیزاری از مزه عموماً پس از همراهی با تنها یک چیز حاصل می‌شود. دامداران راه‌های مفیدی برای استفاده از این نوع شرطی سازی کلاسیک برای حفظ دام‌هایشان کشف کرده‌اند. در یک مورد، به گوشت گوسفند دارویی تزریق شد که باعث تهوّع می‌شد. شغال‌ها پس از خوردن گوشت مسموم به جای حمله به گوسفندها از آن‌ها دوری می‌کردند (گوستافسون و همکاران، 1976 ).
با وجودی که کشف شرطی‌سازی کلاسیک توسط پاولوف، بخش مهمی از تاریخچه روان‌شناسی را شکل داده است، امروزه نیز کارهای او همچنان الهام بخش پژوهش‌های بیشتری است. بین سال‌های 1997 و 2000، بیش از 220 مقاله در مجلات علمی به پژوهش‌های اولیه پاولوف در زمینه شرطی‌سازی کلاسیک ارجاع داده‌اند. هر چند پاولوف روان‌شناس نبوده است امّا مشارکت او در روان‌شناسی به جایگاه کنونی این علم کمک شایانی کرده است و به نظر می‌رسد که در سال‌های آینده نیز همچنان به شکل دهی درک ما از رفتار انسانی کمک کند.

منبع

&Pavlov's Dogs", Kendra Van Wagner,
http://psychology.about.com

آزمایش «آلبرت کوچولو» یکی از آزمایش‌های معروف روان‌شناسی است که توسط جان واتسون، روان‌شناس رفتارگرا، و یکی از دانشجویانش به نام روزالی راینور صورت گرفته است. پیش از آن، ایوان پاولوف، فیزیولوژیست روسی، با آزمایشی که بر روی سگ‌ها انجام داده بود، فرایند شرطی‌سازی را نشان داده بود. واتسون علاقه‌مند بود پژوهش پاولوف را گسترش داده و نشان دهد که واکنش‌های هیجانی قابل شرطی‌سازی کلاسیک در افراد است.
کسی که در این آزمایش شرکت داده شد، کودکی بود که واتسون و راینور او را «آلبرت بی» می‌نامیدند امّا امروزه بیشتر به نام آلبرت کوچولو معروف است. واتسون و راینور هنگامی که آلبرت در سن 9 ماهگی بود او را در معرض تعدادی محرک شامل یک موش سفید، یک خرگوش، یک میمون، نقاب‌های مختلف و روزنامه آتش گرفته قرار دادند و واکنش‌های او را مشاهده کردند. آلبرت در ابتدا هیچ ترسی از اشیائی که به او نشان داده می‌شد نشان نداد.
دفعه بعد، هنگامی که موش به آلبرت نشان داده شد، واتسون با کوبیدن چکش بر یک لوله فلزی صدای بلندی ایجاد کرد. طبیعتاً کودک پس از شنیدن صدای بلند شروع به گریه کرد. پس از چند بار همزمان کردن موش سفید با صدای بلند، آلبرت هر بار که موش را می‌دید شروع به گریه می‌کرد.
واتسون و راینور می‌نویسند: «کودک بلافاصله بعد از دیدن موش سفید شروع به گریه می‌کرد. تقریباً بلافاصله به سرعت به پهلوی چپ می‌پیچید، خود را روی چهار دست و پا بلند می‌کرد و به سرعت دور می‌شد به نحوی که گرفتنش قبل از آن که به لبه میز برسد مشکل بود.»  

عناصر شرطی‌سازی کلاسیک در آزمایش آلبرت کوچولو  


آزمایش آلبرت کوچولو مثالی است از این که چگونه شرطی‌سازی کلاسیک می‌تواند بر روی واکنش هیجانی تاثیر بگذارد.
محرک خنثی: موش سفید
محرک غیرشرطی: صدای بلند
واکنش غیرشرطی: ترس
محرک شرطی: موش سفید
واکنش شرطی: ترس
واتسون و راینور علاوه بر نشان دادن این که واکنش‌های هیجانی در انسان‌ها می‌تواند شرطی شود، همچنین مشاهده کردند که «تعمیم محرک‌ها» اتفاق می‌افتد. آلبرت، پس از شرطی‌سازی، نه تنها از موش سفید می‌ترسید بلکه از انواع گسترده‌ای از اشیاء سفید رنگ مشابه نیز می‌ترسید. به عنوان مثال از کت سفید رنگ راینور و لباس سفید ‌آزمایشگاه واتسون نیز می‌ترسید.

انتقادهایی بر آزمایش آلبرت کوچولو
با وجودی که این آزمایش یکی از معروف‌ترین آزمایش‌های روان‌شناسی است و در تمام درس‌های اولیه روان‌شناسی تدرس می‌شود، امّا مورد انتقادهای گسترده‌ای نیز واقع شده است. نخست، طراحی آزمایش به دقت صورت نگرفته است. و دیگر این که آزمایش اصول اخلاقی را رعایت نکرده است. امروزه با توجه به استانداردهای اخلاقی موجود، آزمایش آلبرت کوچولو قابل تکرار نیست.

چه بر سر آلبرت کوچولو آمد؟
این پرسش که « چه بر سر آلبرت کوچولو آمد» برای مدتی طولانی به صورت یکی از رازهای رشته روان‌شناسی بود. واتسون و راینور نتوانستند ترس شرطی کودک را از بین ببرند زیرا مادرش بلافاصله پس از خاتمه آزمایش او را با خود برد. برخی حدس می‌زدند که کودک با هراس عجیبی از اشیاء سفیدرنگ رشد خواهد کرد.
امّا اخیراً هویت واقعی آلبرت کوچولو کشف شد. در گزارشی که در مجله «آمریکن سایکولوژیست» منتشر شده است، دکتر هال بک پس از هفت سال تحقیق به این کشف نائل آمده است. پس از ردگیری محل اصلی آزمایش و هویت واقعی مادر آلبرت، مشخص شد که آلبرت کوچولو در واقع پسر بچه‌ای به نام داگلاس مریت بوده است. امّا داستان، پایان خوشی نداشت. داگلاس در 10 مِی 1925 در سن 6 سالگی به مرض هیدروسفالی (افزایش حجم مایع مغزی) درگذشت. دکتر بک می‌نویسد: «پژوهش هفت ساله ما طولانی‌تر از عمر پسر بچه کوچک بود.»

منبع  

"The Little Albert Experiment", Kendra Van Wagner,
http://psychology.about.com

مدل ساختاری شخصیت  

بنابر نظریه فروید در مورد شخصیت، شخصیت انسان از سه عنصر تشکیل یافته است: نهاد، خود و فراخود. این سه عنصر در تعامل با یکدیگر، رفتارهای پیچیده انسانی را به وجود می‌آورند.  

    

نهاد (Id)
نهاد، تنها مولفه شخصیت است که از بدو تولد حضور دارد. این جنبه از شخصیت کاملاً‌ ناهشیار (ناخودآگاه) است و شامل غرایز و رفتارهای ابتدایی می‌باشد. به عقیده فروید، نهاد منبع تمام انرژی‌های روانی است و مولفه ابتدایی شخصیت است.
نهاد، تحت تسلط اصل لذت است و در صدد ارضاء آنی تمام تمایلات، خواسته‌ها و نیازهاست. اگر این نیازها فوراً برآورده نشوند، نتیجه‌اش اضطراب و تنش خواهد بود. برای مثال، افزایش گرسنگی یا تشنگی به تلاش فوری برای خوردن یا آشامیدن می‌انجامد. نهاد در دوران اولیه زندگی بسیار اهمیت دارد زیرا باعث می‌شود تا نیازهای نوزاد برآورده شود. اگر نوزاد گرسنه باشد، شروع به گریه خواهد کرد و تا هنگامی که تقاضای نهاد برآورده نشده، به گریه ادامه خواهد داد.
با وجود این، ارضاء فوری این نیازها همیشه عملی یا واقعگرایانه نیست. اگر ما کاملاً تحت تسلط اصل لذت باشیم، ممکن است به قاپیدن چیزهایی که می‌خواهیم از دست دیگران اقدام کنیم تا نیاز خود را برآورده سازیم. این نوع رفتار هم از نظر اجتماعی غیرقابل پذیرش است و هم نوعی رفتار ایذائی است. به عقیده فروید، نهاد سعی می‌کند تنش‌های ایجاد شده توسط اصل لذت را از طریق «فرایند نخستین» که مستلزم شکل دادن به تصویری ذهنی از شیء مورد نیاز به عنوان روشی برای ارضاء آن نیاز است، حل کند.   

خود (Ego)  
خود، آن مولفه از شخصیت است که مسئول برخورد با واقعیت‌هاست. به عقیده فروید، خود از نهاد به وجود می‌آید و باعث می‌شود که سائق‌های غریزی برآمده از نهاد بتوانند به شکل قابل قبول‌تری در دنیای واقعی بیان گردند. کارکرد خود، هم در ذهن هشیار، هم در ذهن نیمه‌هشیار و هم در ذهن ناهشیار است.
خود براساس اصل واقعیت عمل می‌کند و بر آن است تا تمایلات نهاد را به شیوه‌ای واقعی‌تر و از نظر اجتماعی قابل پذیرش، برآورده سازد. اصل واقعیت، مزایا و معایب یا فایده و ضرر هر اقدام را پیش از تصمیم‌گیری به انجام یا عدم انجام آن می‌سنجد. در بسیاری موارد، تمایلات نهاد قابل برآورده ساختن هستند امّا با تاخیر ... خود، سرانجام به آن رفتار اجازه بروز می‌دهد امّا در زمان و مکان مناسب.
خود همچنین باعث تخلیه تنش‌های به وجود آمده ناشی از تمایلات برآورده نشده می‌باشد. این کار از طریق فرایند ثانویه صورت می‌گیرد که در آن، خود سعی می‌کند تا شیئی را در دنیای واقعی بیابد که با تصویر ذهنی به وجود آمده توسط فرایند نخستین نهاد مطابقت داشته باشد.   

فراخود (Superego)
آخرین مولفه شخصیت، فراخود است. فراخود آن جنبه از شخصیت است که در بردارنده تمام ایده‌آل‌ها و استانداردهای اخلاقی و درونی است که ما از والدین و جامعه کسب می‌کنیم. فراخود راهنمای قضاوت ماست. به عقیده فروید، فراخود از حدود 5 سالگی شروع به ظهور و پدیدار شدن می‌کند.
فراخود دارای دو بخش است:

  • خودِ آرمانی: شامل قواعد و استانداردها برای رفتارهای خوب. این رفتارها شامل رفتارهایی هستند که مورد تائید والدین و دیگر شخصیت‌های بانفوذ می‌باشند. اطاعت از این قواعد به احساس غرور، ارزش و رضایت‌مندی می‌انجامد.
  • وجدان: شامل اطلاعاتی درباره چیزهایی که توسط والدین و جامعه، بد پنداشته می‌شوند. این رفتارها غالباً ممنوع هستند و به پیامدهای بد، تنبیه، جریمه و یا احساس گناه منجر می‌شوند.

فراخود در جهت تکامل بخشیدن به رفتار عمل می‌کند. تمام تمایلات غیرقابل قبول نهاد را سرکوب می‌کند و تلاش می‌کند که باعث شود خود براساس استانداردهای آرمانی عمل کند تا قواعد و اصول واقعگرایانه. فراخود نیز هم در ذهن هشیار، هم در ذهن نیمه‌هشیار و هم در ذهن ناهشیار حضور دارد.   

تعامل بین نهاد، خود و فراخود  

با توجه به تعاریف بالا به سادگی می‌توان مشاهده کرد که چه تعارضاتی ممکن است بین نهاد، خود و فراخود به وجود آید. فروید از عبارت «نیرومندی خود» برای اشاره به توانایی کارکردی خود، علیرغم این نیروهای معارض، استفاده می‌کرد. فردی با «نیرومندی خود» مناسب قادر است این فشارها را به نحو موثری مدیریت کند. میزان بسیار زیاد «نیرومندی خود» باعث انعطاف‌پذیری زیاد و میزان بسیار کم «نیرومندی خود» باعث آشفتگی و اختلال زیاد می‌گردد.
به عقیده فروید، کلید در اختیار داشتن یک شخصیت سالم، برقراری حفظ تعادل بین نهاد، خود و فراخود است. 

منبع

"The Id, Ego and Superego", Kendra Van Wagner,
http://psychology.about.com

Three things in life that are never certain.
سه چیز در زندگی پایدار نیستند.  

-Dreams
رویاها  

-Success
موفقیت ها 

-Fortune
شانس


Three things in life that,one gone never come back.
سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند 

.

-Time
زمان 

-Words
کلمات 

-Opportunity
موقعیت


Three things in life that can destroy a man/woman.
سه چیز در زندگی انسان را خراب می کنند. 

-Alcohl
الکل 

-Pride
غرور 

-Anger
عصبانیت


Three things that make a man/woman
سه چیز انسانها رو می سازند. 

-Hard work
کار سخت 

-Sincerity
صدق و صفا 

-Commitment
تعهد


Three things in life that are most valuable.
سه چیز د زندگی خیلی با ارزش هستند. 

-Love
عشق 

-Self-confidence
اعتماد به نفس  

-Friends
دوستان


Three things in life that may never be lost.
سه چیز در زندگی هستند که نباید از بین بروند. 

-Peace
آرامش 

-Hope
امید 

-Honesty
صداقت

چنانچه از مشکلات هیجانی نظیر افسردگی، اضطراب، رفتار وسواسی یا اعتیادهای تکراری رنج می‌برید، تنها یک مکان وجود دارد که برای جستجوی راه حل باید به آنجا مراجعه کنید: نیازهای اساسی انسانی خود.
به نظر بدیهی می‌رسد امّا غالباً وقتی صحبت از روان‌شناسی می‌شود، عقل سلیم به کناری گذاشته می‌شود و به جای آن کتاب‌های درسی از قفسه‌ها بیرون کشیده می‌شوند. این بار بگذارید کتاب‌ها سرجایشان بماند و از خودتان این سوال‌ها را بپرسید:

  • اگر ماشین‌تان بنزین نداشته باشد، آیا از حرکت نکردنش تعجب می‌کنید؟
  • اگر شش ماه به باغچه یا گل و گیاه خانه‌تان آب ندهید، آیا از بین رفتن گیاهان شما را متعجب می‌کند؟
البته که پاسخ به هر دو سوال فوق منفی است. حال از شما می‌خواهیم همین ملاحظات را در مورد زندگی خودتان نیز در نظر بگیرید.


ادامه مطلب ...