X
تبلیغات
رایتل

یادگار سال ها تحصیل روانشناسی

سین هفتم

                  


سال هایی نه چندان دور، من و تو سال نو را با لباس هایی نو آغاز می کردیم و چشمانمان به دست پدر بود تا یک ۲۰ ریالی نو را به ما هدیه دهد و از مادر می خواستیم که کوزه سبز شده را سر سفره هفت سین و کنار قرآن بگذارد.
پدر سکه ۲۰ ریالی نو را با دستان پینه بسته و پر از چین و چروکش به ما هدیه می داد. پدر اما به دیوار خیره می شد؛ به عکس های من و تو که فرزند خردسال او بودیم.
سال ها گذشت. کودک دیروز برای خودش مردی شده است. من و تو امروز به فرزندانمان دو هزار تومانی تا نخورده هدیه می دهیم و او با لباس های نو و چهره شاد از سر و کول ما بالا می رود.اما چشمان پدر هنوز به دیوار خیره است، به عکس کودکی های سال های دور من و تو.
پدر در این اندیشه است که ای کاش، آن روز به من و تو بیشتر از ۲۰ریال هدیه می داد. ای کاش لباس های ما را نوتر از آنچه بود، تهیه می کرد.
پدر امروز هفت سین خود را کنج آسایشگاه و با شش «سالمند» دیگر پهن کرده است. هفت سین پدر اما روی دیوار است؛ قاب عکس های یک تا هفت سالگی من و تو. سیمای ما که روی دیوار آسایشگاه آویزان است، پدر را به یاد سین های سفره سی سال قبل می اندازد و پدر در این اندیشه است که ای کاش برای من و تو سفره هفتصد سین پهن می کرد تا امروز پس از سی سال، حداقل «یک سین» از آن را به یاد داشته باشیم، اما دریغ از نیم سین ....
پدر نگاهش به دور دست ها است. شاید دستی از دور دستگیر او باشد، اما ای کاش آن دست، دستان من و تو باشد.
ما هم خوب می دانیم که نوروز حال و هوای همیشگی را ندارد. ۲۰ ریالی های پدر انگار صفای دیگری داشت. هزار تومانی ها چنگی به دل نمی زند. به فرزندمان که نگاه می کنیم از خودمان متنفر می شویم، چرا که ما هم روزگاری با لباس نو از دوش پدر بالا می رفتیم. ما خوب می دانیم که «آینده» ما نیز چیزی جز «حال» پدر نیست!
سایه پدر بهترین سین سفره بود ولی ما الفبای سایه را دگرگون کردیم و از آن آسایشگاهی ساختیم تا در خانه مان جز سایه و هاله ای از یاد پدر چیزی باقی نماند. پدر حتی نمی داند که من و تو، مادر را به کدام آسایشگاه سپرده ایم، اما مادر که سیاهی موهایش، سبزترین سین سفره ما بود، اکنون در سفره اش سه سین بیشتر ندارد: سفیدی مو، سالمندی و سکوت! سین چهارم شاید سنگ باشد؛ سنگی که جز تاریخ تولد مادر و سن او، آه و حسرت دیگری را برای ما باقی نگذارد.
با این حال، مادر که چشمانش دیگر سو ندارد، هنوز هم دلش رضا نمی دهد که ذره ای سین از سرور و سلامت من و تو کاسته شود.
پدر اما هنوز سین های سفره ۳۰ سال قبل را می شمارد. چشمان پدر، سین های سفره را جابه جا می بیند ولی هرچه هست، بیشتر و کمتر از هفت نیست. او در این اندیشه است که کدام سین را از ما دریغ کرد که امروز او را «سین جیم» می کنیم!
این روزها چشمان زیادی کنج آسایشگاه و پشت درهای بسته اتاق ها، نگران من و توست. شاید دستی بر در بکوبیم و درهای بسته را باز کنیم. شاید پس از مدت ها، مادر به آرزوی دیرین خود برسد و چند دقیقه ای در خانه با من و تو و با پدر، کنار یک سفره بنشیند.
شاید آرزوی کهنه پدر برای لحظه ای در آغوش کشیدن من و تو برآورده شود، چرا که ما هنوز هم برای او همان کودک همیشگی هستیم. تلخ است اما دور از حقیقت نیست که تحویل سال نو برای بسیاری از سالمندان، از سال ها قبل کهنه شده است. چشمان بسیاری از بس به درها خیره ماند، عاقبت خاک گل کوزه گران شد و من و تو آنقدر چشم بر همه چیز بستیم که دیگر هیچ دری به رویمان باز نمی شود.تلخ است اما نباید واقعیت را دور از ذهن داشت. مادران با احساسی که نیمی از بدن خود را حس نمی کنند، کنج آسایشگاه ها روی چرخ نشسته اند و تسبیح در دست، برای من و تو دعا می کنند.بسیاری از سالمندان از بس سال ها تنها مانده اند، حتی نام یکی از هفت فرزند خود را نیز به یاد ندارند ولی ما خودمان را «به آن راه زده ایم»؛ راهی که کیلومترها با پدر و مادر فاصله دارد، اما غافل از آنیم که توشه راه را مادر برایمان بسته است و او در این میان:

غروب در نفس گرم جاده خواهد رفت
پیاده آمده بود و پیاده خواهد رفت

نظرات (2)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
درود بر شما دوست ارجمندم
از وبلاگتون دیدن کردم، امیدوارم که سال نو، سالی پربار برای شما
و خانواده ی ارجمندتان باشد و زیباترین آرزوها را برایتان دارم.

با سپاس و آرزوی شادکامی

وبلاگ پاورقی های من
http://www.myfootnotes.blogsky.com

جهت تبادل لینک در خدمتیم
پنج‌شنبه 29 اسفند 1387 ساعت 09:19 ق.ظ
امتیاز: 0 0
نوشته: وروجک از [ ایران ]
ز کوی یار می آ ید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی .
نوروز مبارک
جمعه 30 اسفند 1387 ساعت 05:05 ب.ظ
امتیاز: 0 0